تبلیغات
صادق اندیشان
صادق اندیشان

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

پایان اسرائیل

بسم الله الرحمن الرحیم

مترجم: وحید مرادی

نویسنده: عبدالواهاب المسیری

مسئله نابودی اسرائیل و پایان طرح صهیونیستی از جمله مسائلی است که مدتهاست در میان اندیشمندان و متفکران صهیونیستی به بحث و بررسی قرار می گیرد و غالباً در هر دوره ایی با بروز اتفاقاتی همچون جنگ های اعراب و اسرائیل، انتفاضه فلسطین و ... به شکل جدیدی جلوه می کند. با وقوع جنگ اخیر لبنان و اسرائیل این مسئله دوباره مطرح شد و گمانه زنی های فراوانی در قبال این مسئله صورت گرفت. در نهایت، شاید بتوان علت طرح چنین مسئله ایی را از سوی اندیشمندان صهیونیست، مقایسه دولت اسرائیل با استعمار مسیحی که سابقاً در این منطقه وجود داشته و اکنون چیزی جز ویرانه های آن باقی نمانده جستجو کرد.

درباره نویسنده:

استاد عبدالوهاب المسیری در سال 1938 به دنیا آمد. تحصیلات دانشگاهی خود را تا مقطع دکتری در رشته زبان وادبیات انگلیسی در دانشگاههای مصر وامریکا به پایان رسانید و اکنون استاد دانشکده دختران دانشگاه عین الشمس و عضو شورای تحلیل مرکز مطالعات سیاسی واستراتژیک الاهرام می باشد واز مهم ترین تالیفات او میتوان به «موسوعۀ الیهود و الیهودیه و الصهیونیه»در 8جلد اشاره نمود.

در میانه جنگ ششم اعراب و اسرائیل و هنگامی که موشک های اسرائیلی شهرها و روستاهای لبنان را هدف گرفته و خون مردم بی گناه را می ریختند، مقاله ایی با عنوان " اسرائیل در1909 تاسیس شد و در 2009 ویران خواهد شد" از "یونتان شیم" نویسنده یهودی منتشر شد. در این مقاله آمده است که نخستین شهرهای عبری در حدود صد سال قبل بنا شد و اکنون با گذشت تقریباً صد سال عزلت و گوشه نشینی زمان نابودی آنها فرا رسیده است .

اینچنین سخن گفتن از نابودی اسرائیل توسط برخی نویسندگان اسرائیلی، در دورانی که اسرائیل در اوج قدرت نظامی و از حداکثر میزان حمایت های مالی و نظامی آمریکا بهره مند است ، چگونه قابل تفسیر است؟

در ابتدا باید متذکر  شوم که مسئله پایان اسرائیل به اذعان بسیاری، در ذات صهیونسیم  نهفته است و حتی پیش از تاسیس دولت عبری بسیاری از صهیونیست ها به این مسئله واقف بودند که پروژه صهیونیسیم امری رو به زوال است و نهایتاً این رویا به کابوسی وحشتناک مبدل خواهد شد. فلذا از همان آغاز تاسیس دولت صهیونسیتی و حتی با پیروزی بر اعراب، زمزمه های این مسئلع بر سر زبانها بود.

موشیان دایان وزیر جنگ و امور خارجه رژیم صهیونیستی در مراسم تشییع جنازه یکی از دوستانش که توسط استشهادیون فلسطینی کشته شده بود ( 1954 م ) اعلام کرد:" تا زمانیکه شمشیر در دست و جان در بدن داریم، باید آماده، مسلح، نیرومند و محکم باشیم".

 "پایان" بتی است که دائماً در اذهان صهیونیست جاری است، چراکه فلسطینیان اخراج شده و فرزندانشان اکنون به شهادت طلبانی تبدیل شده اند که برای باز پس گیری اراضی از دست رفته خود درهای خانه های اسرائیلی را می کوبند. بر این اساس " حاییم گوری " شاعر اسیرائیلی معتقد است:" هر کودک اسرائیلی که به دنیا می آید، به همرا خود چاقویی  دارد که روزی او را ذبح خواهد کرد" این خاک(اسرائیل) بدون اینکه ابایی داشته باشد همواره به دنبال افزایش قبرها و تابوت ها است. " در هر تولدی مرگ و در هر آغاز پایانی وجود دارد".

"آبراهام یهوشو" نویسنده اسرائیلی، در نیمه اول دهه 60 کتابی با عنوان " مواجهه با جنگل" نوشت. این داستان بازگو کننده زبان حال یک دانشجوی اسرائیلی است که به عنوان نگهبان جنگلی گماشته شده است. در این جنگل روستایی عربی وجود دارد که توسط اسرائیل ویران شده است و " صندوق باستانی " قوم یهود در آن پنهان شده است. یک پیرمرد عرب  به همراه دخترش در حال مراقبت از این روستا هستند. به دنبال جریاناتی که منجر به آشنایی نگهبان و پیرمرد می گردد، نگهبان در خود نوعی احساس شیفتگی به پیرمرد پیدا می کند، اگرچه به دلیل "پاکسازی نژادی" (1948م )از انتقام پیرمرد در هراس است با این حال نهایتاً در آتش زدن جنگل به پیرمرد کمک می کند.  در پایان پس از موفقیت پیرمرد عرب، سرباز اسرائیلی احساس رهایی از احساسات سرکوب شده خود می کند و به نوعی آرامش روحی دست می یابد. این ماجرا اگرچه داستان است اما در حقیقت پایان کار اسرائیل را باز گو می کند.

در یک نشست غیر علنی که در مرکز مطالعات سیاسی و استراتژیک "الاهرام" برگزار شد، ژنرال آندره باذر- فرمانده نیروهای فرانسوی در جنگ سوم اعراب(مصر) و اسرائیل 1956م - بیان داشت:« در ژوئن 1967، به دنبال پیروزی ارتش اسرائیل بر اعراب و در حالی که سربازان اسرائیلی عازم مقرهای خود بودند، برای گفتن تبریک نزد اسحق رابین رفتم و با کمال ناباوری این جمله را از او شنیدم که: این پیروزی ها چه نتیجه ایی به دنبال خواهد داشت؟ قطعاً پایان! 

سخن از پایان اسرائیل اگرچه برای ذائقه اسرائیلیان مسئله ایی ناخوشایتد است، با این حال در هر حادثه بحرانی به شکل تازه ایی بروز می کند. در انتفاضه 1987 که رژیم صهیونیستی تصمیم به توقف ساخت شهرک های صیونیستی گرفت، "هاریل" سخن گوی مهاجران شهرک نشین، دولت اسرائیل را از عقب نشینی یک طرفه بر حذر داشت و اعلام کرد عقب نشینی تا مرز های سبز(مرز شهرک های اسرائیلی و اعراب) تهدیدی برای اسرائیل است.(گیرو سالیم پست 30 ژانویه 1988)

آرییل شارون رئیس شورای محلی« سامره » در یک مشاجره لفظی بیان کرد: این واقعه به پایان شهرک سازی و در حقیقت پایان اسرائیل می انجامد( هارتس 17 ژانویه 2002) و عقب نشینی شهرک ها از نابلس به معنی عقب نشینی از تل آویو است.

حادثه دیگر انتفاضه مسجد الاقصی بود که روزنامه های اسرائیلی بارها موضوع پایان اسرائیل را مورد بحث و بررسی قرار دادند. روزنامه «یدیعوت آحرونت» در تاریخ 27ژانویه 2002 مقاله ایی با عنوان " یافتن دوستانی در خارج به منظور روز سیاه" یعنی پایان اسرائیل! و روزی که اسرائیلیان علاقه ایی به صحبت در مورد آن ندارد، منتشر کرد. این موضوع برای بار دوم در تاریخ 27دسامبر 2002 توسط "یاعیل بازمیلماد" تکرار شد. مقاله با این جمله آغاز می شد:" دائماً در تلاش هستم تا این فکر عذاب اور را از خود دور کنم، اما هر بار به شکل جدیدی مطرح می شود: آیا ممکن است پایان اسرائیل مانند پایان کار جنبش "کیبوتس" باشد؟ چرا که میان وقایع پیش از نابودی جنبش کیبوتس و حوادث اخیر که بر دولت صهیونیستی می گذرد، اشتراکات و مشابهت های زیادی وجود دارد!" از سوی دیگر «جدعون عیست» با  جمله ایی غم انگیز به بیان افکار خود می پردازد:" اکنون وقت گریه بر اسرائیل رسیده است" ( یدیعوت آحرونت 29 ژانویه 2002) .

مجله نیوز ویک (2اوریل 2002) در حالی که تصویر ستاره اسرائیل را بر روی جلد داشت و درون ستاره سوال زیر نوشته شده بود:" آینده اسرائیل: آیا امیدی به بقای آن است؟" با بیان ایت مطلب که" آیا دولت اسرائیل موجودیت خود را حفظ خواهد کرد؟ به چه قیمت؟ و با چه هویتی؟" به توضیح مسائل می پردازد.

اما آنچه مدّ نظر ماست سحن نویسنده اسرائیلی "عاموس ایلون" است. وی با حالتی مایوسانه به موضوع پایان اسرائیل می پردازد و بیان می دارد: " من تنها نیمی از ترس خود را باز گو کردم و نیم دیگر را که وقت آن گذشته مخفی گذاردم".

"ایتان هابر" دیگر نویسنده اسرائیلی در مقاله ایی با عنوان " شب بخیر ناامیدی...  در حالیکه ناامیدی اسرائیل را در کفن کرده!" اشاره می کند، ارتش آمریکا با نیرومند ترین و مدرن ترین ادوات نظامی و جنگی  و هلی کوپتر هایی که برای نجات کارمندان امریکایی و بومی بر فراز نمایندگی آمریکا در ویتنام به پرواز درآمده بود، شکست خورد. از این ماجرا می توان نتیجه گرفت، وجود هواپیماهای جنگنده نشانه شکست، پذیرش موضع تسلیمی و عقب نشینی به موقع است. این نویسنده برای تفصیل موضع خود می افزاید: "شکست ارتش آمریکا با دارا بودن مدرن ترین ادوات نظامی از نیروهای چریکی ویتنام، به دلیل روحانیتی بود که در میان جنگجویان و فرماندهان ویتنامی  به چشم می خورد. روحانیت در این جا به معنای معنویت، اراده محکم و علم به درستی مسیر است. و این در حقیقت همان چیزی است که اسرائیل با ناامیدی موجود که آن را احاطه کرده، از آن بی بهره است.

"آبراهام بورگ" در مقاله ایی با عنوان " پایان پروژه صهیونیستی نزدیک است و اکنون زمان آن رسیده که نسل ما آخرین نسل صهیونیست باشد"(یدیعوت آحرونت 29 اگوست 2003) بیان می دارد: " از این پس دولتی ادامه دهنده راه صهیونیست می گردد که صورتی زشت از صهیونیست را به نمایش می گذارد و ماهیتاً با صهیونیست تفاوت دارد. اسرائیل از این پس به دلیل انحراف از مسیر اعتدال رو به زوال پیش می رود... و منازل مسکونی اسرائیلیان هم اکنون مانند ستونهای لرزان کاباره های  ارزان قیمت قدس، که رقاصان دیوانه وار در آنها به رقاصی مشغولند در حال فروپاشی است.

«لیرون لاندن» نیز در مقاله ایی دیگربا عنوان" نزدیک شدن عقربه های ساعت به صفر درجه"  این موضوع را به بحث و نظر می گذارد( یدیعوت آحرونت 27 نوامبر 2003) .  در این مقاله آمده :"   در کنفرانس حفاظت اجتماعی که هفته جاری برگزار گردید، مشخص گردید درصد بسیار زیادی از مردم اسرائیل به بقای این دولت در 30 سال آینده مشکوک هستند و این به معنای نزدیکی عقربه های ساعت به ساعت 12- لحظه پایان- است. در واقع میتوان علت تدوین برخی برنامه های سیاسی، خارج از سیستم قدرت را ناشی از این مسئله دانست.

مسئله دیگر که باعث شد موضوع پایان اسرائیل به صورت جدی مطرح شود، به هنگام صدور حکم از سوی دیوان بین المللی دادگستری مبنی بر غیر قانونی بودن دیوار حائل میان اسرائیل و فلسطین بود. سوالی که به دنبال این ماجرا سریعاً مطرح شد این بود که : "چرا پایانی که اسرائیلیان از آن می گریزند، دائماً مطرح می شود؟" و این در واقع  آغازی است برای یک پایان.

برای این مسئله (آگاهی صهیونیست ها از پایان اسرائیل) می توان دلایل زیادی برشمارد، از جمله اینکه صهیونیست ها به این مسئله واقفند که قانونی واحد بر تمامی شهرک های مهاجرنشین حکم فرماست و آن اینکه: " مهاجرانی که بر ساکنان اصلی پیروز شدند( مانند آمریکای شمالی و استرالیا) دوام خواهند داشت و آنهایی که نتوانستند ساکنان اصلی را به کلی نابود کنند و بر آنها پیروز شوند( مانند استعمار مسیحی حاکم  بر الجزایر و آفریقای جنوبی) محکوم به زوال هستند.  

مهاجران اسرائیلی بخوبی می دانند خود در گروه دوم قرار دارند و این قانون استثنا پذیر نیست. آنان می دانند در سرزمینی سکنی گزیدند که روزگاری استعمار مسیحی بر آن حاکم بوده و اکنون خرابه های بجا مانده از آن بیانگر تجربه تلخ استعمار در این منطقه است. فلذا می توان استنباط کرد یکی از دلایل ریشه دار شدن تفکر " پایان اسرائیل" در میان صهیونیست ها، عدم تفاوت قائل شدن میان استعمار مسیحی و دولت صهیونیستی در میان غربیان و خود صهیونیست ها و نیز وجود اشتراکات بسیار در میان این دو نوع استعماراست، همچنانکه " فلوید جرج" - کسی که اعلامیه بالفور را صادر کرد- صراحتا ً بیان کرد: "ژنرال لیبنی" فرمانده نیروهای اشغالگر انگلیسی در فلسطین یکی از منتقدان آخرین مبارزات مسیحیان و پیروزیهای آنان بود. بر این اساس می توان ادعا کرد؛ پروژه صهیونیستی در حقیقت همان پروژه استعمار مسیحی است با این تفاوت که عنصر یهودیت غربی و  سکولار جایگزین عنصر مسیحی شده است.

دانشمندان اسرائیلی امروزه اقدام به بررسی عناصر انسانی، اقتصادی و نظامی استعمار مسیحی و روابط این دولت های استعماری با دولت  متبوع خود کرده اند. از سوی دیگر بسیاری از پژوهشگران صهیونیست بصورت فردی و آکادمیک به بررسی مسائل و مشکلات مهاجران مسیحی و درک علل وعوامل نابودی و اضمحلال آنها پرداخته اند. بصورت نمونه "اسحاق رابین" و "موشه دایان" از جمله سیاستمدارانی بودند که اقدام به این امر نمودند. اسحق رابین در سپتامبر1970 به دلیل توقف مهاجرت یهودیان به اسرائیل و عدم جریان خون جدید که می توانست به مثابه یک تهدید و بزرگ برای اسرائیل باشد؛ مقایسه ایی میان استعمار مسیحی و دولت صهیونیستی انجام داد.  

"یوری اونیری" روزنامه نگار معروف اسرائیلی و عضوسابق کنست، از جمله مهاجرانی است که از همان ابتدا نابودی و استحاله پروژه و رویای صهیونیستی را درک کرده بود. لذا در اوائل دهه 50 اقدام به انتشار مجله ایی تحت عنوان « ها عولام هزه » -به معنای این جهان- برای انتقاد از سیاست های دولت صهیونیست کرد.  اونیری صهیونیست ها را از پایانی همچون پایان استعمار مسیحی بر حذر داشت. وی همچنین در کتاب خود با عنوان « اسرائیل بدون صهیونیسم » که در 1968به چاپ رسید، به مقایسه استعمار مسیحی و دولت صهیونیست پرداخته و معتقد است اسرائیل به دلیل اینکه ملت فلسطین را نادیده گرفته و عدم پذیرش این مسئله که «ارض موعود» اسرائیل از صدها سال قبل در اختیار اعراب قرار داشته و تنها به قدرت نظامی تکیه کرده، سرنوشتی جز استعمار مسیحی نخواهد داشت.

اونیری در 1983 و به دنبال جنگ اسرائیل و لبنان بار دیگر این مسئله را تکرار می کند و در مقاله ایی با عنوان « پایان چگونه خواهد بود؟» بیان می دارد: " استعمار مسیحی علی رغم اینکه در مقایسه با اسرائیل مساحت کمتری از خاک فلسطین را اشغال کرده بود، مهاجران مسیحی حتی از نعمت زندگی آرام نیز بی بهره بودند. در دوره ایی سازمان اقتصادی استعمار اقدام به برقراری آرامش و ثبات کرد که در دوره های بعدی و با بروز درگیری و آشفتگی میان مسیحیان اروپایی و طوایف مسیحی شرقی، جامعه اروپایی تضعیف شده و به تبع آن کمک های مالی که از سوی غرب برای آنها ارسال می شد کاهش یافت.

در همین دوره جنبش های اسلامی نیز به مخالفت با استعمار مسیحیت  در حال شکل گیری بود و مسلمانان راههایی جدید برای تجارت  یافتند که تا آن زمان در اختیار مسیحیان بود. بتدریج با قوت یافتن مسلمانان و تربیت رهبرانی نیرومند در میان مسلمانان مانند "صلاح الدین ایوبی" و "ظاهر پیپرس" و جایگزینی نسلی ضعیف بجای نخبگان نسل اول استعمار مسیحی، و به هم خوردن توازن قوا به نفع مسلمانان، شکست و پایان استعمار مسیحی فرا رسید.

پس از جنگ ششم اعراب و اسرائیل و آشکار شدن قدرت لبنان در برابر سستی اسرائیل و تشکیل مقاومت لبنان، این مسئله به شکل دیگر مطرح شده است. صهیونیست ها به میزان توانایی خود واقف شده اند و در آستانه نابودی قرار دارند. همچنانکه «شلومو رایخ» یکی از شخصیت های برجسته اسرائیلی گفت: " اسرائیل از یک پیروزی به پیروزی دیگر می رسد تا اینکه به پایان حتمی خود برسد» فلذا پیروزی های نظامی نمی تواند چیزی را اثبات کند زیرا به عقیده مورخ اسرائیلی" یعقوب تالمون" -به نقل از هگل- مقاومت مستمر منجر به عقیم شدن پیروزی می گردد.

                                                                                                                    و الله اعلم

چرا احمدی­نژاد را کمک نمی­کنیم؟

محمد رستم­پور
سوم تیر، بی­اغراق یک نقطه عطف اساسی در تاریخ سیاسی کشور محسوب می­شود؛ هم به جهت نفس وقوع چنین پدیده­ای در سال­های پایانی دهه سوم انقلابی که به تعبیر فوکو، جامعه شناس تربیت یافته در نظام فرهنگی و ساختار اجتماعی-تمدنی جهانِ غربِ تشنه­ی معرفت، روح جهان بدون معنویت بوده است و هم به لحاظ رخداد نتیجه مؤثر و شگفت­آوری که ساختمان­های بلند و پر شکوه وزارت­خانه­های نظام تا خانه­های فرسوده کوره دهات و بخش­ها و شهرستان­های کوچک کشور را لرزاند. واقعیت، باور نکردنی و یا اگر بهتر و دقیق­تر بگوییم، مافوق تصور بود. این واقعیت، فارغ از تمام دعواها و جنجال­های حزبی و سیاسی و بر اساس دید و نگاهی منصفانه و اخلاقی مورد تأیید «همه» است. حتی عده­­ای هم که با رویداد سوم تیر که البته منحصر در پیروزی شخصی به نام محمود احمدی­نژاد و محدود به شکست شخصیتی به نام اکبر هاشمی رفسنجانی در انتخابات نبود و دامنه آن تا کوشش برای عملیاتی کردن مفهوم «دولت اسلامی» نیز گسترده می­شد، به طور رسمی و متأسفانه نه به طور غیر رسمی از قدرت بیرون رانده شدند، به خارق العاده بودن این پدیده اذعان داشتند. اگرچه ممکن است چنین روزهایی دچار آلزایمر انتخاباتی شده و به جهت مصالح و البته منافعی اظهارات و شاید اعترافات خود را از یاد برده باشند. با این توصیف و از این منظر، سوم تیر کم از دوم خرداد ندارد، اگرچه جریان سازی تبلیغاتی و گفتمان سازی انگیزشی دوم خرداد به مراتب وسیع­تر و عمیق­تر بوده و این مهم به سبب اهتمام جریان دوم خرداد به تفسیر و تحلیل پدیده­ای که اصلاحات را بر مسند جریانات فکری جامعه نشاند، صورت گرفته و در مقابل اساساً جریانی به نام سوم تیر وجود ندارد و سوم تیر با آن همه عظمت و هیبت و حماسه­اش به انتخاب محمود احمدی­نژاد خلاصه شده است. این خلاصه، مختصر و مفید بوده اما جامع نبوده و از همه ابعاد و وجوه واقعه خبر نمی­دهد. چرا که اولاً تجزیه و تحلیل سوم تیر همچون بررسی و تفسیر دوم خرداد در تئوری­ها و نظریه­های دست چندمی غربی که از زبان حجاریان­ها و کدیورها منتشر شد، نمی­گنجد و ثانیاً متأسفانه تجزیه و تحلیل سوم تیر از سوی جبهه حزب الله و جریانات عدالتخواه و مطالبه­گر دانشجویی که گفتمان عدالت احمدی­نژاد، یأس را از وجود آنان شست و حتی از سوی فیاض­ها و محبیان­ها ضروری دانسته نشد. اولی به دلیل آنکه حقیقتاً انتخاب احمدی­نژاد قابل پیش­بینی نبود و علم غربی بر رویکردهای پوزیتویستی استوار شده و در مقابل امر غیر قابل پیش­بینی عاجز است و دومی به دلیل ضعف تاریخی ما مسلمانان از دوره پس از ظهور در تبلیغ و ترویج ارزش­ها. در این میان، اگر هم کاری صورت گرفته، به مدد همان فیاض­ها و محبیان­ها بوده و عملاً از برنامه­ریزی و سازماندهی خبری نیست.
از سویی دیگر، باید تصریح نمود نه تنها «همه» ما به چرایی و چگونگی پدیده سوم تیر نپرداخته­ایم، بلکه حتی در حفظ و پاسداشت دستاوردها و ثمرات آن نیز که خود به وجود آوردنده آن بودیم، جد و جهدی نکردیم. گمان بردیم همین که رئیس جمهوری مکتبی، عدالتخواه، آرمانگرا، ولایت­پذیر و البته شجاع و مصمم انتخاب کرده­ایم، تکلیف سیاسی و شرعی خود را ادا نموده و دیگر وظیفه­ای در قبال دولت و نظام نداریم و دیگر وقت آن است که احمدی­نژادی که از متن «همه» مردم برخاسته، آستین بالا بزند و یکه و تنها، عشقی فرهادین پیشه کند و به جنگ بیستون برخیزد و این درست، نقطه نخست تضعیف دولت بود و البته که هست. چرا می­گویم احمدی­نژاد از متن «همه» مردم برخاسته؟ به نظر می­رسد آرایی که به نام رقیب او در صندوق رأی مرحله دوم نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری ریخته شد، نیز تحول را می­خواست و عدالت را و این مهم اگر نگوییم فقط، بیشتر با شعار و آرمان و برنامه کابینه 70 میلیونی تناسب داشت.
البته نباید از یاد برد در مقابل، هرگاه جسورانه و فداکارانه پا در عرصه کارزار گذاشتیم، اگر چه سختی و فشار بسیار تحمل کرده­ایم، اما طعم شیرین سربلندی و عزت و افتخار را چشیدیم. مسئله هسته­ای، شاهدی بر این مدعاست.
 دولت نهم، بی­نقص نبوده که حتی اشتباهات در خور تأمل و تعمقی داشته است؛ اما جز این است که احمدی­نژاد معادلات قدرت را در کشور به زد و روح امید را از خیابان­های پایتخت تا دورترین نقاط حیات کشور جاری کرد؟ جز این است که دولت نهم یک بار دیگر جمهوری اسلامی را برای ما معنا کرد و مردم تأثیر حضور و تصمیم­گیری خود را به عینه دیدند و دوباره بر حکومت ارزش­ها اشک شوق ریختند؟ جز این است که جهانیان دوباره شکوه و عزت ایرانیان متمدن را تحسین کردند؟ جز این است؟ عجبا که عده­ای منفعت­طلب چشم بر این همه غرور بسته­اند! عجبا که عده­ای نان به نرخ روز خور که با هر انتخابات، حزب و گروه خود را تغییر می­دهند و تعبیر و تفاسیر و چه بسا فحش­ها و ناسزاهای خود را آن قدر نسبی تحلیل می­کنند که باد هم در رفتار این هم­حزبی­هایش می­ماند. پول، همیشه بوی بد نمی­دهد! عجبا از کسانی که فقط و فقط در مورد انتخابات ریاست جمهوری همیشه احساس تکلیف می­کنند و در راه ادای تکلیفشان دست به سمت کسانی دراز کرده­اند که همیشه نتیجه­گرایی را به هر قیمتی، حتی به قیمت له کردن مستضعفان و پابرهنگانی که صاحبان انقلابند، مقدم داشته­اند. و این عجب ندارد که عجب از به ظاهر انقلابیونی است که فقط گاه گاهی احساس تکلیف می­کنند و نمی­دانیم چرا همیشه نزدیک که نه، دم انتخابات احساس تکلیف می­کنند و «یکهو» صاحب برنامه و کادر و تشکیلات می­شوند.
عجب از کسانی است که خط امامشان از ایستگاه نهضت آزادی و منافقین سر در می­آورد. عجب از کسانی است که هم در محضر مراجع خاضعانه به تحقق ارزش­ها قول می­دهند و هم در محضر لیبرال­ها. چه لیبرالیسم مقدسی و چه اسلام سکولاری! و چقدر به اسلام آمریکایی نزدیک شده­ایم! خدا امام را رحمت کند!
و عجیب­تر اینکه ما همه این گزاره­­ها را قبول داریم و به احمدی­نژاد کمک نمی­کنیم. چرا به احمدی­نژاد کمک نمی­کنیم؟
1. فکر می­کنیم احمدی­نژاد نیازی به کمک ما ندارد و او قطعاً برنده انتخابات دهم ریاست جمهوری است. حال آنکه این تصور صحیحی نیست و می­دانیم همه آن قدرتمندان و ذی­نفوذان، به هر دلیلی، که شاید هم کاملاً خیر خواهانه و با نیت تقرب به باری تعالی باشد، مجتمع شده­اند تا این مرد شجاع جسور سازش­ناپذیر را مفتضحانه، کاملاً مفتضحانه شکست بدهند تا «همه» بفهمند که نباید پا روی دم شیر گذاشت و بی اذن ایشان آب خورد، چه رسد به اینکه کاندیدا شد و رأی آورد و کابینه تشکیل داد و حکومت کرد و خم به ابرو نیاورد. قبول کنیم که هضم مفهومی به نام «احمدی­نژاد» برای برخی از جهاد در راه خدا سنگین­تر و دشوارتر است که آنها در جهاد اصغر سربلند شدند و در جهاد اکبر...
2. ما برای احمدی­نژاد نمی­توانیم کاری کنیم. این هم تصور ناصحیحی است، چرا که دشمنان او، از همین امکانات و ابزار ساده­ای که در اختیار ماست، همچون پیامک و گپ و گفتگوی فامیلی و بحث­های رفاقتی تا سایت و نشریه و ... بهره می­برند و «همه» می­توانند خود مبلغ دولت اسلامی باشند. تکذیب دروغ­ها و شایعاتی که علیه دولت به پا شده، کار شاقی نیست، اما ارزش زیادی دارد.
3. ما از دولت نهم چندان راضی نیستیم و تنها به جهت ارادت و علاقه­ای که به شخص احمدی­نژاد داریم، به او رأی می­دهیم ولی برای او تبلیغ نمی­کنیم. مطمئن باشیم تا تبلیغ برای دولت نهم نباشد، دولت دهمی به ریاست جمهوری احمدی­نژادی که او را دوست داریم، تشکیل نمی­شود. ثانیاً عدم تبلیغ برای احمدی­نژاد، ناراحتی ما از عدم رضایت از دولت نهم را ازبین نمی­برد. تبلیغ برای احمدی­نژاد، ساز و کار پیچیده­ای ندارد. بررسی میزان اجرایی شدن مصوبات سفرهای استانی و تأثیر مستقیم آن بر حل مشکلات منطقه و شهر و استان،  ما را به کمک به احمدی­نژاد ترغیب می­کند.
4. ما اساساً نمی­خواهیم به احمدی­نژاد رأی بدهیم. این گروه بی­شک از دستاوردهای دولت نهم مطلع نیستند. تنها توصیه کاربردی به ایشان آن است که مناظرات حامیان احمدی­نژاد و نمایندگان دیگر کاندیداها را بررسی کنند. قطعاً تجدید نظر خواهند کرد. یکی از شعارهای گروه­های مردمی حامی احمدی­نژاد در انتخابات 84 این بود که احمدی­نژاد را بشناسید، اگر توانستید به او رأی ندهید. به نظر می­رسد این شعار هنوز هم زنده است. این طور نیست؟

آیا اسرائیل دارای ارتشی واقعی است؟

مهدی عوض پور

با شکست ارتش نظامی اسرائیل در جنگ اخیر لبنان، درگیری پیرامون قانونی بودن نقشی که ارتش صهیونیستی در جامعه اسرائیل بر عهده دارد و همچنین میزان درستی ادعاها، مشروعیت آرزوها و افسانه های متعلق به ارتش اسرائیل همچنان ادامه دارد.( این اولین جنگی بود که پس از تاسیس رژیم صهیونیستی در فلسطین این چنین مفتضحانه شکست می خورد.)

نویسنده اسرائیلی "روبین بدهستور" معتقد است :« علی رغم شکست ارتش اسرائیل در جنگ اخیر   ارتش این كشور زیاده خواهی های خود را افزایش داده است. به جای اینکه اقدامات ارتش ارزیابی شود، روز به روز بودجه و ادوات جنگی بیشتری در اختیار آن قرار داده می شود. فرماندهی ارتش ، استراتژی راه حل سریع که عبارت است از مجهز شدن به سلاح و تجهیزات وگسترش صف های ارتش در بالاترین حد– منظور برنامه پنجم است که آنرا رئیس ستاد بعد از جنگ پای ریزی کرده است- را انتخاب کرده است.» این نویسنده فکر سنتی فرماندهای نظامی اسرائیل که منحصر در جمع آوری روز افزون تعداد سلاح است را محکوم کرده ومی گوید :« افزایش تجهیزات و یا بودجه چیزی نیست که ارتش اسرائیل به آن نیاز دارد. افزایش خرید تانک های میرکاوا ،نشانگر جمود فکری است که دامن گیر فرماندهان ارتش شده است. احتمال تحقق سناریوهای جنگی كه در آن هزاران تانك به كار گرفته می شود امروزه دیگر منتفی شده است. و در این گونه موارد که ارتش نیاز به بکارگیری از زره پوش ها دارد می بینیم كه ارتش هنوز درپی بدست آوردن تعداد بیشتر تانک های میرکاوا است.» "بدهستور" در ادامه می گوید:« دوران جنگ های رودررو ومستقیم درمنطقه ما سپری شده است. جنگ آینده بر بکارگیری آسمان وموشک های بالستیک و استفاده از موشک های کوتاه برد و رودررویی های خشکی محدود ، استوار است. این درس بزرگی است كه ما باید از جنگ دوم لبنان بیاموزیم.»

 به نظرمن نویسنده در تشخیص موضوع به خطا رفته است. اشکال بزرگی که اسرائیل با آن روبرو است چگونگی از بین بردن مقاومت است. سوالی كه من دارم اینست: آیا استفاده از آسمان یا موشک های بالستیک و کوتاه برد و ....قادر است که بر مقاومت چیره شود؟

"امیر اورن"، خبرنگار روزنامه هاآرتس در امور مربوط به ارتش معتقد است:« برنامه پنجم که آنرا رئیس ستاد ارتش وضع کرده است هرگز در تحول ارتش اسرائیل و فرار از این وضعیت وخیم، اثری نخواهد گذاشت.» وی معتقد است كه سازمان نظامی اسرائیل به یک برنامه ی منسجم در چارچوب فکر و عمل نیاز دارند. همچنین نویسنده توجه بیش از اندازه نخبگان نظامی به گسترش کمی در مقابل گسترش کیفی را به باد انتقاد گرفته و می گوید:« در طرح اشکنازی، رئیس ارتش به افزایش كمی تانک ها ، هواپیما ، تهدایدات ، مبارزه طلبی ها توجه زیادی نموده است اما باید گفت این طرح فاقد هرگونه بعد ارزشی است تا قادر باشد در این کالبد، روح تازه ای بدمد.»

سپس نویسنده به توصیف ارتش دفاعی اسرائیل می پردازد ومی گوید:« ارتشی که ادعا می کند شکست ناپذیر است  اكنون توانایی بازسازی دستگاه نظامی خود را نیز ندارد. ارتش اسرائیل ارتشی است لبریز از دسیسه ، رسوایی ها وتوطئه چینی ها.

نویسنده در ادامه توان اشکنازی ها مبنی بر بازگرداندن توانایی های جنگی ارتش را مورد تردید قرار داده وآنرا به مدیری تشبیه می کند که قادر نیست به سطح فرماندهی ارتقا یابد . این ارتش، یگان های نظامی را به کار سنگین وادار و سربازان را مجبور به انجام کارهای سخت و طاقت فرسا می كند تا اینکه درنهایت سربازان از شدت خستگی،  روی زمین می افتند.نویسنده معتقد است فرماندهان نظامی بجز این، كار دیگری ندارند.

"عوفر شیلح" روزنامه نگار اسرائیلی معتقد است:« حالتی از ناامیدی بر وجدان جمعی اسرائیلی ها حکومت می کند.» وی بیان می  دارد: « فرماندهی سیاسی ونظامی اسرائیل، این یاس و ناامیدی را در دل مردم به وجود آورده است وکلمه امید در هفت سال اخیر تقریبا به کلمه ای زشتی تبدیل شده که کسی تمایلی به شنیدن آن ندارد.در سال های اخیر چیزی به نام "آینده "وجود ندارد. قویترین دولت درخاورمیانه و خارج از آن!! و فرماندهی ارتش که از نیروی قوی و بزرگی برخوردار است!! و همچنین دولتمردانی که سطح زندگی آنها در اسرائیل کمتر از سطح زندگی در اروپا نیست؛  هیچ كدام از این افراد، دورنگری مشخصی برای آینده ندارند و باید گفت اینها فاقد احساس مسئولیت هستند. از سوی دیگر، احساس فداکاری و همچنین آرامش در میان سربازان اسرائیلی كمرنگ شده است. سربازان اسرائیلی به جای احساس تكلیف، خدمت در ارتش را اتلاف عمر و هدردادن جان خود می دانند. این دیدگاه جای دیدگاه بدبینی نسبت به جهان که از طریق "دیان "مطرح شده بود را گرفت . "دیان" معتقد بودكه ادامه آمادگی نظامی و سرکوبی فلسطینیان بزودی آنها را وادار به پذیرش اسرئیل خواهد کرد. اما بنا به گفته این "شلیح"، اكنون وضعیت به طور کاملا دگرگون شده و یاس و ناراحتی سایه خود را روز به روز بر  زندگی صهیوینیست ها گسترش می دهد. اما این مردم دوست ندارند این واقعیت را بپذیرند كه برای افقی تاریك و راهی بن بست می جنگند.»

از طرف دیگر روزنامه هاآرتص، دستاوردهای غیر عملی که کمیته تحقیق وینوگراد به آن دست یافته است را تفسیر كرده و می گوید:" بازداری و منع لحظه ای كاری از پیش نمی برد" منع، کلمه ی زیبا و ترغیب کننده ای است اما مقایسه آن بسیار دشوار است . اما آسانتر از مقایسه و تشخیص ، غرور و خرسندی بیش از اندازه ای است که فرماندهان سیاسی به آن دچار شده اند.این در حالی است كه اسرائیل نمی تواند در صحرای نقب واكنش بازدارنده ای به حملات موشكی فلسطینیان از خود نشان دهد. از طرف دیگر نباید ناآرامی جبهه داخلی اسرائیل را فراموش کنیم. کمتر از یک سال، خودكشی در اسرائیل به اندازه ای گسترش یافته است كه نمی توان جلوی آن را گرفت.

از زوایای متفاوتی می توانیم دیدگاه راست گرایان اسرائیل و واکنش های آنها در قبال بحران سازمان نظامی این كشور را بیابیم. "یسرائیل هرئیل" یکی از بلندپایه ترین ناظران اسکان یهودیان در رژیم صهیونیستی ، معتقد است: « هر کسی که بخواهد علت شکست ارتش اسرائیل درجنگ را بیابد می تواند به گزارش وینوگراد و یادداشت های مهم و دردناک خودش پیرامون ناکامی ارتش مراجعه كند.»

این نویسنده در ادامه می گوید: «سیاست مهار در شمال، ارتش را به سستی واشتباه کشاند. سیاست مهاری که وجه تسمیه مناسبی با "خویشتن داری " و "فرو بردن خشم "دارد. اولمرت پس از شکست لبنان تلاش نمود تا از "مهار" به آزمایش و بررسی روی آورد. وی پس از شکست لبنان در رویارویی با موشک های قسام در نقب به خویشتن داری روی آورد. نظریه ای وجود دارد که می گوید اگر اولمرت می دانست که مردم با این سیاست مخالفت می کنند ، آنرا در پیش نمی گرفت. نخست وزیر روحیات مردمش را می شناسد یهودیان تنها مردمی در جهان هسنتد که شاید "خویشتن داری " و"تحمل مصیبت "ودادن قربانی" ، از ویژگی های آنها به شمار می رود. چه در کریات شمونه یا در سدیروت که سیاست های صحیحی در پیش گرفته شده که باید ادامه پیدا کند.»

این نویسنده از چه سخن می گوید؟ آیا این بدان معناست که اسرائیل "خویشتن داری وتحمل مصیبت ها" را بخاطر قربانیان انجام می دهد؟ و آیا هیچ ظلم وستمی علیه فلسطینیان مرتکب نمی شود؟

آیا این نویسنده چیزی از كوره آدم سوزی و گرسنگی فلسطینیان که ماه ها و ماه ها به طول می انجامد شنیده است ؟ و آیا ازصف های طولانی که روبروی دیوارهایی که صهیونیست ها آنها را بر پا کرده اند و به خاطر آن هر روز بیمارها و پیرمردها و زنان حامله می میرند، چیزی می شنود؟ این فرد از چه سخن می گوید.

بحران جاری رژیم صهیونیستی بسیاری از نوشته ها را به سمت تلاش برای تفسیر تاریخ و واکاوی ژرفاهای آن سوق داده است. "اماتسیا" که در آن زمان در نیروهای ذخیره (پشتیبان) سمت سرهنگی داشت در مقاله ای تحت عنوان " ارتش اسرائیل بعد از ششمین جنگ ،در سراشیبی نرم سقوط قرار گرفته است." بیان می كند :«اگر می خواهید علت اصلی شکست ارتش اسرائیل در جنگ دوم لبنان را بدانید باید به چهار دهه قبل باز گردید تا به جنگ 6 روزه برسید آنگاه در خواهید یافت که از آن تاریخ است که ارتش اسرائیل در سراشیبی نرم سقوط قرار گرفته است. وی در ادامه می گوید: « پیروزی در جنگ حزیران به طور کامل اندیشه مردم را متلاطم و در فعالیت های ارتش اثرگذاشت. به همین علت بیهوده نیست بگوییم که اتفاقات مهمی بعد از این جنگ رخ داده است . اتفاقاتی نظیر شکست نیروهای مسلح در درگیری" الکرامه" که صرفا یک حادثه نه چندان مهم تلقی شد. سپس وی این مقاله را با جمله ی بسیار معناداری به اتمام می رساند: «من به شهروندان توصیه می کنم که به این حقیقت اعتراف کنند که هیچگاه اسرائیل ، ارتشی واقعی نداشته است.»

این یک تصویر کلی بود از ارتش دفاعی اسرائیل و آنچه که به سبب ادامه مقاومت عربی در فلسطین و    لبنان به این ارتش وارد شد و او را به سوی نابودی وفرسایش کشاند.

"حسن البدری" مورخ ارتش مصر به من گفت: ارتشی که بیش از شش ماه اقدام به سرکوبی شورش های شهری می کند ، توان نظامی خود را از دست داده است . با این وجود شما درباره ارتشی که دراین گونه عملیات های نظامی بیش از 10 سال غوطه ور شده است چگونه می اندیشد.

روی این سخن با نخبگان عربی و اسلامی بود که  مقاومت اسلامی را کوششی بی فایده می پندارند و حل این غائله را تنها از طریق مذاکره و گفتگو با رژیم صهیونیستی و از طریق فشارهای آمریکا بر این رژیم میسر می دانند.

او به چه چیزی فکر می کرد؟

BY: Lisa Beyer/Jerusalem

مترجم: سید رضا مرزانی

درست چند روز پس از حمله ی وحشیانه ی اسرائیل به لبنان، نخست وزیر ایهود اولمرت در تعطیلات آخر هفته برای خوردن نهار به چند دوست قدیمی پیوست. آنها در منزل شخصی بسیار مجللی یکدیگر را ملاقات کردند. در حالی که بالگرد ها به سمت جبهه در حال رفت و آمد بودند، ایشان مشغول خوردن سوپ گوجه فرنگی، ماکارونی تخم مرغ و استیک شدند. غایب این نشست دوستانه، آرامش درونی اولمرت بود. چیزی که او هنگام به راه انداختن بزرگترین بحران سال، آن را از دست داده بود. یکی از دوستانش گفت: «می توانید شدت و نیرومندی را در زبان بدن او ببینید. اما او عصبی نیست. می توانید ببینید که او احساس می کند تنها فرد صلاحیت دار برای کنترل این موقعیت، خود او است ـ که راه خود را نیز یافته است.»

اما مسیر به هیچ وجه روشن نبود. نخست وزیر بی تجربه ی اسرائیل، دو هفته پیش با چالشی بسیار دشوار رو به رو شد. زمانی که مبارزین حزب الله، یک گروه اسلامی لبنانی، با عبور از مرز دو سرباز اسرائیلی را ربودند. اولمرت پاسخ وحشیانه ای داد. وی دستور حمله ی هوایی و تهاجم زمینی را صادر کرد و هدف او نتها مجازات کردن حزب الله نبود، بلکه او می خواست چهره ی همسایه ی اسرائیل را تغییر دهد. این یک شرط بندی بزرگ است که سرنوشت سیاسی اولمرت و چشم انداز صلح در منطقه را به خوبی مشخص می کند. اگر اسرائیل با خنثی کردن و متقاعد کردن دشمنانش به موفقیت دست یابد، حداقل برای مدت زمان کوتاهی، ارزش به راه انداختن چنین جنگی را ندارد. اسرائیل می توانست امنیت بزرگتری را بدست آورد، در حالی که پشتیبان او یعنی ایالات متحده به اسرائیل گوشزد کرد که رویارویی با نظامیان مسلمان سخت هزینه بردار است. اما از زمانی که جنگ وخیم تر از آن چیزی شده است که حکومت اولمرت در ابتدا تصور می کرد، مخالفت با او نیز بیشتر شده است. اگر نتیجه جنگ چیزی کمتر از یک پیروزی آشکار برای اسرائیل باشد ـ نتیجه ای که اولمرت آن را ناکافی می داند ـ حزب الله و حامیان وی، سوریه و ایران، یک پیروزی اخلاقی را اعلان خواهند کرد. درست در زمانی که امریکا تلاش می کند از نفوذ این دو دولت رادیکال جلوگیری به عمل آورد و در حال آزمودن قدرت خود در عراق می باشد.

اولمرت 60 ساله که به دنبال سکته خفیف آریل شارون، جانشین پیشین او، در ماه مارس به نخست وزیری انتخاب شد، هرگز گمان نمی کرد خود را در این وضعیت ببیند ـ فجیع ترین درگیری فرامرزی میان اعراب و اسرائیل پس از اشغال لبنان در سال 1982. رأی دهندگان، او را به عنوان فردی که صلاحیت جنگیدن با دشمنان اسرائیل را داشته باشد بر مسند قدرت ننشاندند، بلکه وی آشکارا موظف بود با ایجاد دیوار و تعیین حدود، اسرائیل را از شر دشمنانش برهاند. پس از ربوده شدن سرجوخه ی اسرائیلی توسط گروه نظامی فلسطینی، حماس، در حمله ای که دو هفته پیش حزب الله به داخل خاک اسرائیل صورت داد، هشت سرباز اسرائیلی کشته و دو سرباز دیگر گروگان گرفته شدند. این باعث شد دستور کار اولمرت تغییر کند. مدیر دفتر مطبوعاتی حکومت اسرائیل گفت: «اگر ریاست جمهوری بوش پس از 11 سپتامبر تعریف شد، این اتفاق در مورد اولمرت زود تر رخ داده است. مقام سیاسی او اینک در حال تعریف شدن است.» و وی در حال حصول آن است. در نظر سنجی که روزنامه ی مآروی آخر این هفته منتشر ساخت، 95 درصد کسانی که از آنها نظر خواهی شد، از اعمال فعلی حکومت در لبنان حمایت می کردند؛ 78 درصد از عملکرد اولمرت راضی بودند، این رقم پیش از حمله به لبنان 43 درصد بود.

با این حال با ادامه جنگ، نظر سنجی ها ادامه دارد. با پی بردن به ناکافی بودن حملات هوایی، ارتش نیروهای خود را برای حمله ی زمینی به طرف جنوب لبنان اعزام کرده است. اسرائیل علاوه بر سه گردانی که پیش از این به خدمت فراخوانده شده بودند، سه گردان ذخیره ی دیگر را به خدمت فراخواند. با رسیدن تانک ها و نیرو های مسلح به مرز، اسرائیل ها اصرار دارند که قصد اشغال مجدد لبنان را ندارند، اما بسیاری شک دارند که اسرائیل بر سر حرف هایش باقی بماند. یکی از سران حکومتی پیشین با اشاره به حملاتی که پیش از این رخ داده است گفت: «جنگ این چنین آغاز شد.»

در سراسر این بحران اولمرت از خود قاطعیت را به نمایش گذاشته است. یکی از افسران کهنه کار به یکی از وزرای اسرائیلی گفت: «در ملاقات هایی که با او صورت می گیرد، هر شخصی زمان محدودی دارد. سپس به سرعت تصمیم می گیرد. او سریع فکر کرده و تعلل نمی کند ـ در بهترین و بدترین حالت.» وقتی که حزب الله سربازان اسرائیلی را گروگان گرفت، اولمرت با یک چالش رو به رو شد. او می توانست پاسخ محدود تری را انتخاب کند. در سال 2000، پنج ماه پس از اینکه اسرائیل نیروهایش را بعد از 18 سال اشغال از جنوب لبنان خارج کرد، اسرائیل سه سرباز اسرائیلی را ربود. اسرائیل در ابتدا اعلام کرد که تلافی می کند، اما آرامش را برگزید و پیشنهاد مذاکره داد. نتیجه مذاکرات این شد که در مقابل اجساد سه سرباز، زندانیانی که در دست اسرائیلی ها بودند آزاد شوند. این بار اولمرت، گروگان گیری را عملی برابر «با جنگ» دانست و اسرائیل با جنگ به این عمل پاسخ داد. ظرف 24 ساعت اسرائیل 1000 عملیات هوایی را بر فراز لبنان ترتیب داد ـ برابر با تعداد حملاتی که در روز اول جنگ تمام عیار سال 1982 صورت گرفت. زمانی که اسرائیل برای برانداختن سازمان آزاد سازی فلسطین به سمت لبنان حرکت کرد. چرا که این سازمان از سرزمین های لبنان برای حمله به اسرائیل استفاده می کرده است.

این گروگان گیری همچنین فرصتی را برای اسرائیل فراهم آورد. شش سال پس از خروج از جنوب لبنان، اسرائیل شاهد بود که حزب الله استحکاماتی را در مرزها به وجود آورده و راکت ها و موشک های فراوانی را انبار کرده است. اخیراً رهبر کاریزماتیک حزب الله، سید حسن نصر الله، آشکارا تهدید کرده بود که سربازان اسرائیلی را خواهد ربود و روزنامه نگاران معتقدند که نیرو های حزب الله برای تحقق این امر حداقل دو بار تلاش کرده اند. مقامات نظامی با فشار آوردن به رهبران سیاسی، صراحتاً خواهان عملی ساختن تصمیم نظامی بودند که اولمرت اتخاذ کرده بود. نیرو های نظامی اسرائیل نیز در دو ماه اخیر دوره های سخت آموزش را پشت سر گذاشته اند. بر اساس گفته های یکی از وزرای، بلافاصله پس ربوده شدن سربازان، اولمرت اعضای هیئت دولت را جمع کرد و با به بحث گذاشتن نقشه های نظامی گفت که وی انجام عملیات نظامی را درست می داند. اعضای هیئت دولت به اتفاق آرا از وی حمایت کرد: اکنون زمان پاسخ رسیده است، پاسخی محکم. هدف تنها عقب راندن حزب الله نبود، بلکه می خواستند نشان دهند که اسرائیل تمایل به جنگیدن دارد. این پیامی بود به معنی جلوگیری از آزار و اذیت دشمنان و هدف آن حزب الله، حماس و ایران می باشد. حماس گروهی است که پیش از این سرجوخه ی اسرائیلی را ربود و از غزه راکت های دست سازی را به سمت اسرائیل شلیک می کند. ایران نیز حزب الله را تأمین و از حماس حمایت می کند و رییس جمهور آن خواستار نابودی اسرائیل شده است.

حکومت اولمرت به بیشتر دنیا قول داد پس از پاسخ دادن حمله ی حزب الله، هیچ بخشی از لبنان را به اشغال در نیاورد؛ حداقل در آغاز چنین بود. اسرائیل یک سال پیش، با خارج کردن سربازان و مقیمان خود از نوار غزه، به کشور های جهان نشان داده که اسرائیل قصد انجام چنین کاری را دارد. به علاوه اولمرت برآورد کرد که می تواند روی حمایت ها و حتی تأیید رییس جمهور بوش حساب کند. بوش پس از 11 سپتامبر به شدت از اسرائیل حمایت می کند. بعضی از کشور های عربی ـ عربستان سعودی، مصر، اردن ـ به صورت غیر عادی حزب الله را مورد انتقاد قرار دادند؛ این رژیم ها نیز با تهدیدات گروه های اسلامی مواجه هستند و ترجیح می دهند نیرو هایی مانند حماس و حزب الله (و ایران) را تحت فشار ببینند.

اعمال اولمرت منطق مسلم سیاست های اسرائیلی را دنبال کرده است. پاسخ ضعیف به گروگان گیری به مخالفان سیاسی او این فرصت را می دهد تا او را منکوب کنند. اولمرت به دلیل فقدان اعتبار نامه ی امنیتی، به طور ویژه ای آسیب پذیر می باشد ـ در کشوری که مناسب بلند مرتبه ی سیاسی خود را به قهرمانان جنگی خود می سپارد. در طول انجام خدمت سربازی، سرجوخه اولمرت به عنوان تنها گزارشگر رادیو و روزنامه ی نظامی، کسب افتخار کرد. (در سن 35 سالگی، پس از هفت سال حضور در کنست به عنوان یکی از اعضای آن، در یک دوره ی آموزش افسری ثبت نام کرد و با درجه ی سرهنگ دومی خارج شد و رزومه سیاسی خود را جلا داد.) به نظر نمی رسد اولمرت آن سالها به وسیله ی گذشته ی خود درهم ریخته باشد؛ وی ظاهراً قاطع تر و مغرور تر می باشد. یکی از مشاورین وزرای او گفت: «او برای جاوید ساختن خود در تاریخ، از مواجهه با هیچ کس نمی ترسد.»

منازعه فعلی می تواند رفتار مهربانانه ی تاریخ با اولمرت را به خوبی مشخص کند. او اسرائیل را وارد جنگی برنامه ریزی نشده وارد کرده است، و هر لحظه امکان آن می رود که اقدام مخاطره آمیز او با شکست مواجه شود. آرون دیوید میلر، یکی از محققین مرکز وودرو ویلسون در واشنگتن، که مشاور شش وزیر امور خارجه ایالات متحده بوده است، گفت: «اولمرت برای نگاه داشتن اعتماد عمومی که نسبت به او وجود دارد، مجبور است چنین جنگی را به وجود آورد. این کار مرا یاد کسی می اندازد که از پنجره ی طبقه 15 به بیرون می پرد و در طبقه هشتم کسی از او می پرسد: «حالت چطور است؟» و شخص می گوید: «تا الآن، خیلی خوب».

سقوط اولمرت شدید تر از آنچیزی بود که انتظار داشت، زمانی که در این معرکه غوطه ور شد. اسرائیلی ها گمان کردند جنگ آنها، که نه تنها حزب الله را مورد هدف قرار می داد بلکه شامل جاده ها، پل ها و آزاد راه های لبنان نیز می شد و همچنین محاصره ی دریایی را نیز در بر می گرفت ـ به همراه تهدیدات آشکار و بدتری که در راه است ـ موجب ترس حزب الله خواهد شد. علاوه بر فعالیت های نظامی این افراد، حزب الله به عنوان یک حزب سیاسی عمل کرده و نماینده ای را در دولت لبنان دارد. حزب الله به طور سنتی نماینده ی شیعیان منکوب شده ی لبنان هستند. شیعیان اغلب در جنوب لبنان و در شهر داهیا، در حومه بیروت، که مورد حمله سنگین اسرائیل قرار گرفته است، زندگی می کنند. بمباران ها تقریباً نیم میلیون لبنانی را از خانه هایشان آواره ساخته است. خانه ی بسیاری از این مردم ویران شده است. حمله به زیر ساخت های لبنان نه تنها به معنی جلوگیری از ایران و سوریه در تأمین مجدد راکت ها و پرتاپ کننده های حزب الله است، بلکه به لبنان هشدار می دهد که اورشلیم اگر بخواهد می تواند بیش از این از ترمیم لبنان ممانعت به عمل آورد. از 300 نفری که تا کنون در لبنان کشته شده اند، بیشتر آنها شهروندان غیر نظامی بوده اند. حزب الله در اثر این وحشیگری اسرائیل تا حدودی عقب نشسته است. نصر الله در مصاحبه تلویزیونی که هفته ی گذشته ترتیب داد اظهار تأسف کرد و گفت: «به من از جنگی خبر دهید که در آن به خاطر دو سرباز یک دولت را مورد حمله قرار داده اند. چنین اتفاقی در تاریخ بی سابقه است. اسرائیل هم حتی تا کنون چنین کاری نکرده بود.»

اما اسرائیلی ها با کمال شگفتی شاهد بودند که حزب الله به جای اینکه به دنبال راه فرار بگردد، موشک های دور برد تری را به سمت اسرائیل شلیک کرد که هیچ گاه از آنها استفاده نکرده بود. این حملات 1 میلیون اسرائیلی در شمال اسرائیل ـ یک ششم کل جمعیت کشور ـ را روانه پناهگاه کرد و اقتصاد منطقه را فلج ساخت. اورشلیم معتقد است حزب الله در پی تأمین خواسته های ایران است و شاید به دنبال این است که حواس مجامع بین المللی را از مسئله ی جنجالی هسته ای تهران منحرف سازد. آوی دیکچر، وزیر تأمین عمومی اسرائیل گفت: «ما فکر نمی کردیم حزب الله به منظور دگرگون ساختن ایران، لبنان را قربانی کند. اما آنها به وضوح این کار را انجام دادند و این برخلاف برآورد های اسرائیل بود.»

به عبارت دیگر، این جنگ فاجعه آمیز ناشی از دو دسته خطای محاسباتی است. هر دو طرف شدت و تمایل داشتن برای جنگ در طرف مقابل را دست کم گرفتند. بنابراین اکنون اسرائیل گرفتار جنگی شده است که برای آن برنامه ریزی نکرده بود و هیچ استراتژی خروجی هم برای آن در نظر ندارد. حزب الله نیز در گرفتاری مشابهی قرار گرفته است. در ابتدا اسرائیلی ها به طور سربسته می گفتند که بایستی پیش از تمام جنگ حزب الله منحط شود. اما پس از این که جنگ شدت گرفت، اسرائیل اهداف خود را آشکار ساخت. هفته ی گذشته مقامات رسمی خواستار اجرای قطعنامه ی 1559 سازمان ملل شدند که پس از خروج سال 2000 اسرائیلی ها به تصویب رسید. بر اساس این قطعنامه حزب الله باید خلع سلاح شود و نیروی نظامی لبنان در جنوب مستقر شوند، جایی که هم اکنون فرامین حزب الله نفوذ دارد. با این حال حکومت و ارتش لبنان بسیار ضعیف تر از آن است که بتواند بر حزب الله و حامیان آن غلبه کند. حامی مثل سوریه که سالهای سال است که در لبنان نفوذ داشت و اکنون نیز این کشور را تحت تأثیر قرار می دهد. اسرائیل امیدوار است که گروه سه گانه ـ ایالات متحده، قدرت های اروپایی و ترکیه ـ با اعزام نیرو های حافظ صلح به جنوب لبنان، این کشور را در خلع سلاح حزب الله کمک کنند.

در همین حین جنگ ادامه دارد. اسرائیلی ها در آغاز اعلام کردند که امیدوارند که نصر الله را ترور کنند. کسی که نزد آنها به عنوان دشمنی نیرومند و باهوش شناخته شده است. نیرو های اسرائیلی هفته ی گذشته بمب 23 تنی را روی پناهگاهی در بیروت انداختند که حدس می زدند نصر الله در آن مخفی شده است. چندی بعد نصر الله با ظاهر شدن در یک مصاحبه تلویزیونی ظبط شده، سران اسرائیلی را مأیوس کرد. کسانی که می گفتند هنوز هم به دنبال او هستند. مرگ نصر الله پیروزی بزرگ و عظیم برای اورشلیم به همراه می آورد. اما شاید اسرائیل در نهایت از دست یابی به نصر الله مأیوس شود. (از جرج دبلیو بوش بپرسید که به دنبال سر بن لادن بود.) اتی لیونی، یکی از اعضای پیشین کنست و دوست نزدیک اولمرت گفت: «اگر نصر الله پس از این جنگ زنده باشد و سخنرانی کند، دیگر نمی توان اسرائیل را پیروز این جنگ دانست.»

اسرائیلی ها قانونی را اجرا می کنند که بر اساس آن کسی که در محدوده ی یک کیلومتری مرزها قرار داشته باشد، دشمن به حساب می آید. آنها بلدزر های خود را به آنسوی مرز ها فرستاده اند تا درختان، صخره ها و هرگونه ساختاری را که مانع دید آنها بر این قست از مرزها می شود نابود سازند. ایجاد منطقه ی پیشگیری از نظر تئوریک باعث می شود حزب الله نتواند به جایگاه خود در منطقه ی بازگردد، قدرت هدف قرار دادن نظامیان اسرائیل را از دست دهد، از ربودن سربازان اسرائیلی عاجز شود و در کسب اطلاعات از تحرکات نیرو های اسرائیلی موفق عمل نکند. اما این کار نمی تواند جلوی راکت های مجاهدین را که از مناطق داخلی تر لبنان شلیک می شوند بگیرد. نیرو های اسرائیلی به دنبال رهگیری و نابود کردن پرتاپ کننده های حزب الله هستند که نتیجه ی چندانی بدست نیاورده اند. بسیاری از آنها در پناهگاه هایی مخفی شده اند که خلبانان اسرائیلی از یافتن آنها ناتوانند، و این دلیل اصلی اعزام پیاده نظام به این کشور است. در حالی که هفته گذشته نیروهای زمینی به دنبال پرتاپ کننده ها می گشتند، نیروهای اطلاعاتی اسرائیل عکس های هوایی را که هواپیماهای بدون سرنشین در طول شش سال گذشته گرفته بودند، مورد بررسی دقیق قرار دادند. آنها به دنبال شواهدی می گشتند که از طریق آنها بتوانند مخفی گاه احتمالی پرتاپ کننده ها را بیابند. قرار بر این بود که پیش از برقراری آتش بس، حزب الله را تا جایی که امکان دارد تضعیف کنند، و ضروری تر از آن اینکه مانع ادامه حملات موشکی حزب الله به شهر های اسرائیل شوند، که در هفته ی گذشته باعث کشته شدن 15 نفر شده است و این جدای از 19 سربازی است که در جنگ کشته شده اند. اولمرت می داند که هر چه بیشتر مناطق شمالی اسرائیل به وسیله ی موشک مورد هدف قرار گیرد، بیش از پیش محاسبات جنگی او زیر سؤال می رود.

چنین سؤال هایی می تواند اولمرت را به این نتیجه برساند که او باید جنگ را زمانی به پایان برساند که شرط بندی را ببرد. شیمون پرس جانشین نخست وزیر گفت: «اسرائیل باید از این جنگ پیروز بیرون بیاید، در غیر این صورت جنگ ادامه خواهد یافت.» این معادله ای است که می تواند برای منازعه ای طولانی تر و زشت تر از جنگ کنونی ساخته شود. جنگی که از هر گونه منازعه ی جاه طلبانه پیش افتاده است.

شبکه خبری مخفی

 گرِگ بیشپ

مترجم: سید رضا مرزانی

اساس شکل گیری سازمان سیا، جاسوسی، دخالت‌های غیر قانونی، جنایت، قاچاق مواد مخدر و انسان و... بوده است. این سازمان به دستور رئیس جمهور هری ترومن به وجود آمد و از همان ابتدا منشور خود را آنچنان تنظیم نمود که بتواند هر گونه اعمال خلاف قانونی را به انجام رساند. در ضمن، سازمان سیا با نفوذ در رسانه‌های مختلف، در پی توجیه افکار عمومی بوده و می‌کوشد، تصویری زیبا و قابل درک از خود ارائه دهد؛ لذا در این راستا به دروغ سازی پرداخته و آنها را از طریق رسانه‌های مختلف در میان مردم ترویج می‌کند.

«اساس همه جنگ‌ها نیرنگ است

ژنرال سان تزو، 400 سال قبل از میلاد

«اگر هشیار نباشید، رسانه‌ها شما را وا می‌دارند، از ستم دیدگان متنفر و دوستدار ستمگران باشید

مالکوم

همه می‌دانند که سازمان‌های جاسوسی آمریکا از دیرباز روابطی پلید با رسانه‌های خبری داشته اند. در ستاد سرپرستی ِ "سیا" در لانگلی، در راهرو‌های پنتاگون و در زیرزمین‌های پایگاه "سازمان امنیت ملی"، جنگی فریبکارانه در حال شکل گیری است؛ چون: سرد، گرم و یا حتی علنی بودن جنگ، ربطی به وجود اطلاعات ارزشمند ندارد. امنیت ملی به طرق مختلف به عنوان پوشش و بهانه ای، هم برای جمع آوری اطلاعات به طور قانونی و هم برای دخالت‌های بی شمار در امور داخلی ملل خود مختار و مردم آنها، به کار گرفته شده است.

ماکیاولی هنوز در دنیای تفکر زنده و سرحال است. در این اوضاع، همیشه هدف نمایانگر طریق بوده و تدابیری چون: مردم سالاری، قانون مداری، توجیه پذیری و قانون اساسی ایالات متحده، تنها اصطلاحاتی در جنگ کهن ِ تبلیغات است. گرچه طی سال‌های اخیر و دو نسل بعد از جنگ ویتنام، بی اعتمادی به دولت رشدی تصاعدی داشته، نمایندگان قلابی و دروغ گویانی که در نقش سخن گویان جامعه تحت تصدی هستند، آهسته پیش می‌روند. بیش از 50 سال تجربه، آنها را در کارشان خبره کرده و ایشان توانسته اند به خوبی خودشان را با زمان وفق دهند.

هنوز چهار سال از ترور جان اف کندی نگذشته بود که در آپریل 1967، سازمان سیا طی یادداشتی به نهادهای رسانه‌ای خود، نحوه برخورد مناسب با هرگونه انتقاد درباره نظریه «گلوله جادویی» و شایعه‌های دست داشتن در توطئه را به آنها تذکر داد. ستاد سرپرستی با طرحی بسیار زیرکانه به عواملش توصیه کرد که بهترین راه برای رد کردن نظریه‌های غیرمنطقی حاکی از وجود توطئه، اعلام در برنامه‌های خبری و مطبوعات است. این اخبار حاکی از آن بود که هر کس گزارش وارن را زیر سؤال برده، یا در پی منافع مالی بوده، یا در تحقیقاتش شتاب زده و بی دقت عمل کرده و هیچ گونه شواهد تازه‌ای در دست ندارد. این ترفند‌ها خیلی آشنا به نظر می‌رسد؛ مخصوصاً اگر دفاعیات رسمی ِ جرالد پوسنر با عنوان ”پرونده بسته" را خوانده باشید. شاید به این خاطر است که آنقدر برای مدت‌های طولانی در معرض اطلاعات غلط قرار گرفته ایم که متوجه ساختگی بودن واقعیت 50 ساله نمی‌شویم.

جان اف کندی، به نوبه خود، رفقای زیادی در جمع مطبوعات داشت و با رسیدن اخبار عملیات "زوزه خوک‌ها" به گوش کارمندان مجله "نیوری پابلیک" که سخنگوی آزادی خواهان بود، سردبیر آن گیلبرت هریسون از دوست خود جک کندی، اجازه انتشار اخبار دست اول را گرفت. وی به خوبی از خطرات امنیتی این کار آگاه بود؛ کندی نیز از او خواست تا جریان را بی اهمیت نشان دهد؛ او هم، چنان کرد. روزنامه «نیویورک تایمز» که به واسطه همکاری منتشرکنندگانش _از جمله آرتور هیز سولزبرگر _ با سیا، برای مدتی طولانی از امتیازات سیا محسوب می‌شد، متقاعد شد تا طی تغییراتی بنیادین، داستان را از یک تیتر چهار ستونی ِ روی جلد به یک مقاله تک ستونی تغییر داده و در آن هیچ اشاره‌ای به سازمان سیا و حملات قریب الوقوع نکند. با این حال، کندی در مورد همه عملکردهای حساس سخت گیر نبود. یک ماه پس از این شکست‌های سیاسی ِ سرّی که پدیدارترین موارد آن بود، رئیس جمهور نشستی دیگر برگزار کرد و همان جا از سرشناس ترین خبرنگاران خواست تا درباره مسائل امنیتی گزارش تهیه نکنند، ولی به یکی از کارکنان تایمز گفت: «با چاپ مطالب بیشتری در رابطه با عملیات زوزه خوک‌ها، ما را از عواقب یک اشتباه بزرگ حفظ خواهید کرد.» جای تعجب نیست که کندی وجود مطبوعات آزاد را برای نظام مردم سالاری ضروری می‌دانست. شاید وی با انداختن همه تقصیرها به گردن آلن دولز و اخراج او به خاطر خراب کردن همه چیز، احساس بهتری داشت.

دولز جاسوس حرفه‌ای و فوق العاده‌ای بود که تقریباً به مدتً ده سال سازمان سیا را با قدرت اداره کرده بود. تجربیات وی در عملیات سری، دست کم به زمان جنگ جهانی دوم باز می‌گشت؛ در آن زمان، او سرپرست "اداره خدمات جنگ آمایی«او.اس.اس»" («OSS»Office of Strategic Services ) در سوئیس بود. او.اس.اس مهد پرورش بسیاری از عوامل با نفوذ سیا بود. بعد از جنگ، پس از این که سازمان با اجرای طرح "گیره کاغذ" و اعطای مصونیت قانونی، ترتیب ورود صدها دانشمند آلمانی را به کشور داد، روح ماکیاولیایی او.اس.اس را فرا گرفت. پایان جنگ جهانی مصادف بود با آغاز فعالیت "سازمان اطلاعات و جاسوسی آمریکا" (سیا). در سال 1952، دولز به سمت سرپرستی سازمان گماشته شد و گاه گاه مقالاتی در مجله "ریدرز دایجست" چاپ می‌کرد. این مجله به قدری محافظه کار و فاشیست گرا بود که در سال 1942، ژوزف گوبلز - وزیر تبلیغات نازی‌ها - آن را "صدایی در صحرا" خواند و گفت: «هر چه دروغ بزرگ تر باشد، بیشتر مورد قبول واقع می‌شود.» گردان 805 منهدم کننده تانک هیتلر، جعبه‌هایی پر از مجلات تجدید چاپ شده ریدرز دایجست را یافتند که با ایجاد نوعی جنگ روانی با فن آوری پایین، باعث پیشروی نیروهای آمریکایی می‌شد. دایجست همچنین شعبه‌های بزرگی در هنگ کنگ دارد و تا قبل از روی کار آمدن کاسترو، شعبه‌ای نیز در‌هاوانا داشت. صاحبان مجله یک بار برچسب‌هایی با طرح پرچم آمریکا بین همه کارکنان پخش کردند.

دولز، ادوارد‌هانت را که از دانش آموختگان او.اس.اس بود، برای اجرای یک برنامه جهانی ِ حامی نظام سرمایه داری و حامی تبلیغات آمریکایی برگزید؛ این برنامه به نام "مرغ مقلد" رمزواژه شد.‌هانت این برنامه را با هدف مهار افکار با بالاترین حد آن آغاز کرد. همان طور که بعداً در سازمان معلوم شد، این طرح نشأت گرفته از ویژگی‌های تبلیغاتی بود. این بخش از سازمان چنان تأثیرگذار شد که نخستین سرپرست اقدامات سرّی ِ سیا، فرانک ویزنر، با غرور تمام آن را "ویزنرز ورلیتزر" نامیده و ادعا می‌کرد که سازمان قادر است، در هر جای دنیا افکار عمومی را به بازی گرفته و آن را مهار کند.

یکی از گسترده ترین طرح‌های مرغ مقلد، در قالب برنامه‌ای با عنوان "انجمن استقلال فرهنگی" «سی.سی.اف» اجرا شد. این انجمن در سال 1950 تأسیس شد و میلیون‌ها دلار اعتبار صرف مطبوعات طرفدار آمریکا و سازمان سیا در انگلیس، آفریقای جنوبی و آمریکای لاتین کرد. مجله‌ای به نام" انکانتر" آن قدر موفق بود که بیشتر خارج از بازار رقابت می‌کرد. این عجیب نیست، چون حتی کم شدن آگهی‌های تیلیغاتی و کاهش شمارگان حق اشتراک هم باعث سرنگونی عمو سام ِ دست و دل باز در رقابت نمی‌شد. انکانتر به مدت 32 سال افکار اروپایی‌های انگلیسی زبان را سرکوب کرد تا اینکه خبرنگاری از روزنامه " آبزرور"، واقع در لندن، به اسرار پلید آن پی برد و این موقعیت را "زوزه ادبی ِ خوک‌ها" نامید. از سوی دیگر، بسیاری از خبرنگاران و نگارندگانی که در طول جنگ سرد فعالیت می‌کردند، از تبلیغات ِ "ترس سرخ" هراسان شده بودند؛ و این، کار را برای دولز و‌هانت آسان می‌کرد.

دست نشانده سیا در فنلاند، کلی فلکر، مجله‌ای با عنوان "اخبار جوانان هلسینکی" چاپ می‌کرد. سعی این جریده جامعه گرای تندرو بر این بود که اذهان تأثیرپذیر جوانان چپ گرا را معطوف دولت آرام و سخاوتمند آمریکا کند. دستیار فلکر کسی نبود جز زن عیاش سابق او، گلوریا استینم. پس از آموزش در محل، وی به آمریکا بازگشت تا پایگاه از پیش مقرر شده و نوین حمایت از حقوق زنان را با عنوان مجله "زنان" تأسیس کند. انتشارات «رندوم‌هاوس» در صدد چاپ کتاب فلکر از سوی گروه حامی حقوق زنان به نام «رداستا کینگز» برآمد که استینم را متهم به جذب جنبش زنان، هدایت آن در مسیری نخبه سالار و سعی بر خنثی سازی تمایلات تندروی آن کرده بود. در این جا، عوامل دوگانه سیا، همچنین سردبیر «واشنگتن پست»، کاترین گراهام به چاپ این کتاب انتقاد کردند و رندوم‌هاوس ناچار شد بخش مربوطه را از کتاب حذف کند. گراهام همچنین بهره نقدی هنگفتی از مجله زنان مطالبه کرد. فیلیپ که آخرین همسر گراهام بود، یکی از حامیان حقیقی و مورد اطمینان سیا در واشنگتن پست بود.

در سال 1977، مقاله‌ای در مجله «رولینگ استون» به چاپ رسید که در آن کارل برنشتین، افشاگر فساد‌های اداری در جریان واترگیت، فهرستی را رو کرد که شامل 400 خبرنگار، جمعی از ناشران و عده‌ای از بزرگان رسانه‌ها بود که از دهه 1950 اساساً صحه گذار تبلیغات سیا بوده اند. هنری اوئیس از مجله‌های «لایف» و «تایم»؛ ویلیام پیلی از شبکه "سی.بی.اس"؛ آرتور سولزبرگر، و جیمز کوپلی از سرویس خبری کوپلی _که صاحب امتیاز و فراهم آورنده گزارش برای روزنامه‌هایی چون «سان دیگو یونیون» و پنج روزنامه معروف در مناطق کلان شهری شیکاگو بود_ از جمله افراد حاضر در این فهرست بودند. برنشتین قاطعانه اعلام کرد، دست کم 23 خبرنگار و سردبیر، به همراه کوپلی در لیست حقوق بگیران سیا بودند.

یکی از عوامل رسمی سازمان در مصاحبه با برنشتین گفت: «یک روزنامه نگار به اندازه 20 مأمور، ارزشمند است.» برنشتین دست کم یک مورد از صحه گذاری‌های عمدی در نیویورک تایمز را افشا کرد: برادرزاده سالزبرگر، یکی از اسناد خبری سازمان را به عنوان مقاله شخصی خودش به چاپ رساند. در سیا و سازمان اطلاعات، ویکتور مارکتی و جان مارکز تواضع خود نسبت به مقاله نویس صنفی، چارلز بارلت را اعلام کردند. در سال 1970، درست زمانی که سیا در تلاش برای آسیب رساندن به انتخابات کارلوس آلنده، چپ گرای شیلیایی بود؛ باریلت دستوری از سوی "سازمان بین المللی تلگراف و تلفن" «آی.تی.تی» دریافت کرد که حاکی از تلاش برای حفظ نام رییس جمهور نیکسون _ با حداکثر اختیارات برای انجام هر کار ممکن _ و جلوگیری از قدرت یافتن آلنده بود. ارتش آمریکا حمایت‌های مالی و اطلاعاتی را به عهده گرفته بود و آی.تی.تی نیز به نوبه خود، قول فراهم کردن سرمایه لازم برای انجام عملیات را داده بود که در نهایت منجر به حفظ منافع خودش در شیلی می‌شد. بارلت به جای شروع تحقیقات، بعداً پذیرفت که مقاله 28 سپتامبر سال 1970 خود را به دستور دریافتی از آی.تی.تی اختصاص دهد. وی هیچ گاه پیش از آنکه خرواری چرت و پرت تحویل خواننده دهد، اطلاعاتش را با دیگر منابع مستقل مقایسه نمی‌کرد.

سازمان سیا از خبرنگارانی که باز می‌گشتند، گزارش کاملی تهیه    می‌کرد. از اطلاعات موقتی گوناگون مثل وضعیت رفت آمد‌های هوایی و ریلی، تعداد دودکش‌های صنعتی در کارخانه‌ها گرفته تا خصوصیات فردی اشخاص عالی رتبه و فرماندارها. در جنگ ساکن، کوچک ترین ذره این اطلاعات، به کار  می‌آید. پس از چاپ مقاله برنشتین، سرپرست سیا، جرج هربرت واکر بوش، به سرعت برای رویایی با اتهامات وارده از سوی مجمع کلیساها حاضر شد و با تعهد به اینکه دیگر با رسانه‌ها کاری نخواهد داشت، راه محققان و کارآگاهان را سد کرد.

اتفاقاً دست سازمان‌های جاسوسی دیگر نیز رو شده بود. هنگامی که جرج بوش به رئیس جمهوری رسید، با تنظیم یک سری قوانین مطبوعاتی برای وزارت دفاع و سازمان‌های طرف قراردادش، یرنامه پنهان سازی را سرعت بخشید. "دستورالعمل ملی راه اندازی طرح امنیت صنعتی" دارای تبصره‌ای بود که مخصوصاً برای توجیه سؤالات کنجکاوانه مربوط به پروژه‌های محرمانه طرح شده بود. این پروژه‌ها به قدری محرمانه است که حتی در دستور رسمی بودجه دولت قرار نمی‌گیرد. این سند، با عنوان "پیش نویس"، در تاریخ 29 می‌1992 به ثبت رسیده و از این قرار است:

          «برای برنامه‌های اعلان نشده، گزارش‌هایی محرمانه صادر می‌شود تا طرح برای اشخاصی که نیازی به دانستن آن ندارند، فاش نشود. گزارش‌های محرمانه باید باورکردنی بوده و هیچ گونه اطلاعاتی درباره ماهیت قرارداد به دست ندهند. گزارش‌های محرمانه‌ای که برای برنامه‌های خاص تهیه می‌شود، باید پیش از انتشار، مورد تأیید متصدی امنیت برنامه قرار گیرد

جان هورگان در مقاله‌ای با عنوان "دروغ به کتاب" به نقل از سخنگوی پنتاگون، سوهانسن، در پاسخ به سؤالی در مورد این سند می‌گوید: "هر کس که این سند را به دست شما رسانده، اعتبار رسمی نداشته است"، و این که این سند، تنها یک پیش نویس تصویب نشده است که "نمایانگر سیاست‌های دوات فدرال نیست." هورگان به صرافت افتاد که آیا خود این پاسخ هم یک گزارش محرمانه بود!

طی درگیری‌های کوزوو، شبکه خبری "سی.ان.ان" پنج نفر را به عنوان کار آموز استخدام کرد. آنها بدون هیچ دستمزدی کار می‌کردند تا با پیچیدگی‌های روزمره کار در سی.ان.ان آشنا شده و بعداً آنها را در حرفه خود به کار گیرند. مسئله این است که این کار آموزان شغل دیگری هم داشتند؛ یعنی از کارکنان جاسوسی ارتش آمریکا بودند. در همین حین، شبکه رادیویی پایگاه آزادی خواهان، "رادیوی ملی"، نیز در صدد استخدام آنها بود.

روزنامه‌ای آلمانی زبان به اسم «تروو» این رسوایی سی.ان.ان را اعلام کرد. به نقل از یکی از سخنگویان ارتش آمریکا آمده است: «طبق برنامه ما با عنوان "آموزش با صنعت"، سربازان، درجه داران و اعضای سایوپس در شعب سرپرستی سی.ان.ان در آتلانتا مشغول فعالیت بوده اند.» توماس کولین، سرگرد سرویس اطلاعاتی ارتش آمریکا، افزود: «آنها مثل کارمندان ساده سی.ان.ان کار می‌کردند. پس مسلماً در طول جنگ کوزوو گزارش‌هایی از آن تهیه کرده اند. آنها در جمع آوری اخبار سهیم بودند.» اعضای نظامی سی.ان.ان متعلق به گروه عملیاتی جبهه جنگ روانی بودند که در «فورت براگ» در کارولینای شمالی واقع است. یکی از وظایف اصلی این گروه تقریباً 1200 نفره از سربازان و درجه داران، پخش "اطلاعات گزینشی" است. همین که سی.ان.ان از گزارش روزنامه آلمانی زبان و به دنبال آن مقاله‌ای از الکساندر کوکبرن مطلع شد، ارتش آمریکا به سرعت برنامه را رها کرد. بعداً سوزان بینفورد، سرپرست روابط عمومی سی.ان.ان اعلام کرد: «آیا کل این ماجرا نگران کننده است؟ بله. آیا این وقایع به سوابق خبر پراکنی ما خدشه‌ای وارد نمود؟ نه.» دیگر چه باید می‌گفت؟!

نگارنده گزارش اصلی، اب دورایس، خبر از یک همایش نظامی درباره عملیات ویژه داد که در ماه فوریه سال 1999 در آرلینگتون ِ ویرجینیا و در خفا برگزار شد. یکی از ژنرال‌های ارتشی به نام کریستوفر سنت جان گفت، همکاری با سی.ان.ان، تنها مثالی ساده از روابطی است که ارتش آمریکا قصد دارد با رسانه‌ها برقرار کند. ارتش آمریکا نه تنها می‌خواهد اخبار و اطلاعات ِ ارائه شده به جهان را دست چین کرده و باقی آن را در خفا نگه دارد، بلکه قصد مهار اینترنت و سودجویی از ابزارهای الکترونیکی علیه رسانه‌های متمرد و کنترل ماهواره‌های تجاری را نیز در سر می‌پروراند.

منابع بسیاری اشاره به شخصیت خبری باسابقه‌ای در رسانه‌ها دارند که برای مدتی طولانی عضو ثابت سیا بوده و با آن همکاری می‌کرده است. گرچه هیچ کس اسم او را نمی‌گوید، ولی الکس کنستانتین به نقل از والتر کرونکایت گفته است: «گویی لب‌هایم تقریباً به مدت 20 سال دوخته شده بود.» این امر نمایانگر تعهد روزنامه نگار است که لا اقل سعی می‌کند در مورد مسایل حساس امنیتی بی طرف بوده و با این حال شغلش را حفظ کند.   

علی رغم این رسوایی‌های بزرگ و جریان دائم فضاحت کاری‌های کوچک، آژانس همچنان به جنگ بی پایان خود علیه حقیقت، عدالت و شیوه آمریکایی ادامه می‌دهد. در تاریخ 20 دسامبر 1991، یک یادداشت داخلی از طرف «گروه کار در بخش بزرگ تر آزادی سیا» بلافاصله پس از به انجام رسیدن، فاش شد. این گزارش به درخواست مدیر وقت سیا رابرت گیتس ارائه شد. در گزارش پیشنهاد شده بود که در قالب یک «گروه کار»، اعمالی صورت گیرد که تصویر آژانس در انظار عمومی موثق تر و سهل گیر تر جلوه کند. وکیل مسیحی سازمانی، دانیل شیهان، یک نسخه کپی شده از این سند را دارد و در مصاحبه‌های خود به طور رمز آلودی به آن اشاره می‌کند. رابرت دن، یکی از محققین UFO، در جشن پانزدهمین سالگرد، در کنفرانس مطبوعاتی که در شهر روسول برگزار شد، این سند را ارائه کرد. یکی از جنبه‌های مزاح آمیز این سند این است که یک یادداشت در مورد «آزادی بزرگ تر»، توسط مأمورین سیا در قسمت امور محرمانه طبقه بندی و بایگانی شد. و این زمانی بود که آنها فهمیدند که چه اتفاقی افتاده است. احتمالاً یکی از کارمندان بخش روابط عمومی به خاطر این اتفاق اخراج شده و یا به مجمع الجزایر «تیرا دل فیگو» انتقال داده شده است.

این متن حاکی از خود ستایی خود بینانه و تمایلی تناقض آمیز است که در پی آن است که سیا را به عنوان سازمانی «مشهود و قابل درک» جلوه گر سازد. عموم مردم آمریکا سیا را سازمانی می‌دانند که در جهان پس از جنگ سرد، هیچ هدف مهم و مشخصی را دنبال نمی‌کند.

در واکنش به این مسئله، در یک تلاش اولیه در کنترل گردش، به جای سنگ اندازی و دروغ پردازی، کار گروه مذکور، پیشنهاد تغییراتی را در روش‌های دفتر روابط عمومی داد. روش‌هایی که این دفتر به وسیله آنها با مجاری اطلاعاتی (رسانه‌های خبری، رسانه‌های آکادمیک و رسانه‌های بخش خصوصی تجارت) ارتباط برقرار می‌کرد. در سراسر این سند، اعضای گروه کار نشان دادند که خواهان هر دو شیوه هستند، همان گونه که این بیانیه شهادت می‌دهد: «اتفاق نظر محکمی وجود داشت که ما در کل، به جای آنکه تلاش کنیم در مورد مسائل خاص و مهم ایجاد آزادی کنیم، نیازمند آن هستیم که مؤسسه و روند را آشکار تر قابل فهم تر سازیم.» روشن است که تغییر واقعی را در نگرش ارائه نمی‌کند، تنها تغییر قابل مشاهده آن است که آژانس خود را دشمن و یا حداقل بی تفاوت نسبت به عموم جلوه گر ساخته است. افشاگری ویژه متنی است که «ارتباط سیا با تمام شبکه‌های کابلی عمده، روزنامه‌ها، هفته نامه‌های خبری و شبکه‌های تلویزیونی در کشور» را توصیف می‌کند. نویسنده یادداشت در ادامه ادعا می‌کند که دفتر روابط عمومی قادر بوده است، داستان‌هایی که مورد رضایت آژانس نبوده را تغییر دهد و یا حتی آنها را نابود و بی اعتبار سازد. آنها حتی بارها قادر بوده اند، داستان «شکست خود در عملیات‌های جاسوسی» را تبدیل به داستان موفقیت در عملیات‌های جاسوسی کنند. ظاهراً این حاکی از آن است که سیا هنوز هم از طریق رابطه تشویق و تهدید با خبرنگاران، بخش‌هایی از رسانه‌های خبری را کنترل می‌کند.

فلسطین اشغالی و عقل آمریکایی

مهدی عوض پور - معارف اسلامی و علوم سیاسی

پندار برخی بر این است كه عرضه واقعیات موجود درمنطقه فلسطین ،جای شکی برای هیچ کس باقی نمی گذارد که سرزمین های تحت نظر دولت اسرائیل ازهم گسیخته شده ، دیگر مکان مناسبی برای ادامه زندگی به شمار نمی رود . همچنین برخی گمان می کنند که عرضه تصویری درست از ماهیت اشغالگرانه رژیم اسرائیل به هر حال برروی مردم عاقل آمریکا هرچند که چندان از موضوع فلسطین آگاه نباشد، نوعی از تاثیر گذاری را در برخواهد داشت ؛ اما به نظر می رسد که واقعیت چیز دیگری است. انسان هرگز به وقایع مادی بصورت مستقیم پاسخ نمی دهد بلکه او بواسطه دریافت های خود از آن حادثه ، قضاوت می کند .و این همان چیزی است که ما از آن به "نقشه دریافت گرایانه " تعبیر می کنیم و این مجموعه ای از افسانه ها ، خاطرات ،دیدگاهها ،تصاویر و پیش زمینه های قبلی - که قبل از واکنش به وقایع مادی، در ذهن جای گرفته است _می باشد، که می تواند دید انسان از وقایع مادی مستقیم را تحت تاثیر خود قرار دهد. به نظر می رسد نقشه دریافت گرایانه تثبیت شده كه در تفکر آمریکایی- به خصوص درمورد فلسطین اشغالی – وجود دارد شعاع دید آنها را مشخص می كند.با این وجود می توان گفت این دشوار بلکه محال است تا روشنفکران آمریکایی ومتخصصان در این حیطه ، واقعیت امر را از تمامی جوانب درک کنند. در اینصورت دیگر چه انتظاری می توان از یک فرد معمولی آمریکایی که رسانه های غربی مغز او را شستشو می دهند داشت. در سال 14 فوریه، کاثیلین و بیل کریستیسون مقاله ای تحت عنوان "گفتگو با دیوار : فلسطین از نگاه امریکا " منتشر كردند. ( کاثیلین نویسنده و کارشناس مسائل سیاسی سازمان مرکزی جاسوسی آمریکا بوده است . بیل نیز مدیر بخش تحلیل منطقه ای و سیاسی، اداره مرکزی جاسوسی امریکا بوده است.)

این دو ازماهیت برخی اقدامات امریکا در درگیری های بین اعراب و اسرائیل پرده برمی دارند. این دو نویسنده چنین می گویند:« روزهای اخیر باگروه کوچکی از اعضای سیاست خارجی امریکا گفتگو کردیم ونمونه های زیادی از واقعیاتی که نمایانگر ظلم بر مردم فلسیطین بود را ارائه دادیم. - نمونه هایی که اصلا در رسانه های امریکایی نشان داده نمی شود.- مختصر امیدی داشتیم که نوعی از تاثیر گذاری هرچند کم بر موضع غیرمسولانه امریکا درقبال 40 سال اشغال فلسطین بوسیله اسرائیل ،بگذاریم اما این افراد با واقعیت بیگانه اند؛ هر چند كه ممكن است چیزی بشنوند یا چیزی را بدانند اما متاسفانه آنرا در محل درست خود به كار نمی بندند.

 

در این جلسه بسیاری از اعضای مجموعه گفتگو – که نخبگان سیاسی ، فرهنگی و کارشناسان را در بر می گرفت- برای بحث و تبادل نظر پیرامون حوادث فلسطین (اسرائیل ) گرد هم آمده بودند و چنین به نظر می رسید كه از وضعیت جاری در فلسطین احساس نگرانی می كنند. موضع این گروه فریادی بود در برابر بی مبالاتی امریکا در طرفداری از رژیم سرکوبگر سرزمین های اشغالی و اینکه چرا امریکا چنین رویكردی را در پیش گرفته است. و حتی فراتر از این در بسیاری از حالات ،امریکا رژیم اسرائیل را به انجام اقداماتی تشویق می کند

 

نقشه هایی که ما از کرانه باختری تهیه كرده ایم و همچنین نقشه هایی که سازمان ملل و گروه های طرفدار حقوق بشر در اسرائیل آنرا آماده کرده اند آشکارا بیانگر وجود نوعی تشتت و سرگردانی در بخش هایی از اسرائیل كه ارتباط مستحكمی با اسرائیل ندارند، می باشد. این سرزمین ها در بیشتر تحلیل هایی که با دیدی خوش بینانه به فلسطین می نگرد، در آینده ای نه چندان دور از آن فلسطین خواهد بود و آنها خواهند توانست دولت خود را در این مناطق بر پاکنند. در این نقشه ها می توان موارد زیر را به وضوح دید:

 

دیوار حائل تا قلب مناطق فلسطینی نشین کرانه باختری پیش رفته است. شهرک های صهیونیستی در همه جای فلسطین پراکنده و حدود 10 درصد از سرزمین فلسطین را به خود اختصاص داده اند. تنها رانندگان اسرائیلی حق استفاده از راههای مواصلاتی بین شهرک ها را دارند. در حال حاضر هیچ یک از فلسطینیان حق استفاده از صحرای اردن را ندارند و عملا کسی در آنجا زندگی نمی کند. این منطقه یک چهارم کرانه باختری را در بر می گیرد و اخیرا اسرائیل تصمیم گرفته تا این منطقه را نیز به خود ملحق نماید.

 

نقشه های اسرائیلی حاکی از اینست که در خوش بینانه ترین حالات اگر قرار باشد به فلسطینی ها اجازه تشکیل دولت فلسطینی داده شود ؛ این دولت تنها در50 تا 60 درصد از مجموع اراضی کرانه باختری – آن هم نه بصورت پیوسته بلکه تکه تکه و جدا از هم که جمعا 11 الی 12 درصد از کل سرزمین فلسطین را در برمی گیرد- حق تصرف خواهد داشت.ناگفته نماند هیچ بخشی از قدس در اختیار فلسطینی ها قرار نخواهد گرفت .

در سال های اخیر خودم بارها به فلسطین مهاجرت کرده و در طول این سفرها عکس هایی از فلسطین گرفته ام که موارد زیر را می توان در این عکس ها مشاهده کرد: دیوار حائل، مناطق تفتیش، دیوارهایی که به قفس می مانند، خانه های ویران فلسطینیان، ساختمان های اداری ویران شده ،شهرک های بزرگ اسرائیلی که بر سرزمین غصب شده ی فلسطینیان ساخته شده است، باغ های زیتون که با خاک یکسان شده ، توقف فعالیت های صنعتی و بازرگانی، که همه و همه حاصل تهاجم شهرک نشینان و سربازان اسرائیلی است.

 

این گونه نقشه ها وعکس ها را بارها درمنظر دیگران قرار داده ایم اما همواره با بی توجهی رو بروشده ایم. به عنوان مثال می توان به همایشی اشاره کرد که اکثر اعضای آن را مقامات دولتی امریکا، محققان، افراد رسانه ای، مسئولان اجرایی و حتی کارشناسان ، تشکیل می دادند.همه ی این افراد همواره در وابستگی سیاسی به گروه های راست گرا یا چپ گرا ،محافظه کار یا رادیکال ، درنوسانند. اینان افراد تحصیل کرده، آگاه ونخبگان جامعه امریکا محسوب می شوند.اینان منعکس کننده گفتمان موجود در جامعه امریکا هستند اما متاسفانه در قبال اقدامات اسرائیل که در پی نابودی کامل مردم فلسطین و خواسته ها ی مشروع آنهاست، سکوت پیشه کرده اند.

 

در این جلسه بنده سخنرانی كردم با اتمام سخنرانیم ناگهان زنی یهودی برخاست تا مطلب خود را درباره سخنانم ارائه دهد. وی گفت : تاقبل از این هیچ گاه سخنرانی یک جانبه ای مثل این ،نشنیده بودم و سپس ما را با جمله ی "فوق ضدیهود(ضد یهود بسیار افراطی )"که چیزی بدتر از "ضد یهود" است، توصیف نمود و این تهمتی ناروا ودردناک اما قابل پیش بینی بود، ولی دیگر اهمیت خود را ازدست داده و برایمان عادی شده است. این در حالی بود كه بقیه حاضران نسبت به سخنان ناروای این زن هیچ واكنشی از خود نشان ندادند واین جای بسی تعجب بود. حاضران در جلسه ، بیشتر وقت بحث و گفتگو را یا در تحلیل سخنانی که ما عرضه داشتیم ، سپری کردند ویا در پی کشف وایجاد راه هایی برای کاستن از آلام و مصیبتهای یهودیان گذراندند. گفتگوی کوتاه ما با این خانم یهودی ادامه پیدا کرد وتوجه دیگران را به خود جلب نمود .سعی نمودم بحثی پیرامون این که چه چیزی یک جانبه است به میان بکشم ؟ آیا ارائه وضعیتی واقعی از آنچه در سرزمین فلسطین می گذرد یک جانبه دیدن موضوع است؟ چه چیزی را این خانم دوست دارد تا ما در سخنرانی خود بیاوریم تا سخنانمان از حالت یک جانبه خارج گردد و دو جانبه شود؟

به این سوالات ما پاسخی نداد اما اشاره کرد که وی معتقد است اسرائیل ناگزیر از چنین اقداماتی است و اقدامات اسرائیل واکنشی است در برابر اعمال فلسطینیان. وی ادامه داد که اسرائیل برای دفاع از خود ناگزیر است، این فلسطینیان هستند که ابتدا علیه اسرائیلی ها دست به اقدام زدند.

 

ما برخی از حوادث تاریخی بویژه درباره این که چه کسی ابتدا علیه دیگری دست به اقدام زد را برای وی بازگو کردیم .در این باره می توان به اعلامیه بالفور که دولت انگلیس در سال 1917 برای برپایی دولت ملی یهود در فلسطین صادر کرد اشاره نمود؛ این در حالی بود که جمعیت یهودیان کمتر از 10 درصد ساکنان فلسطین را تشکیل می داد. بعد از این می توان به قطعنامه تقسیم سازمان ملل متحد درسال 1947 که 55 درصد از سرزمین فلسطین را به دولت یهودی می بخشید اشاره کرد؛ در حالی که یهودیان تنها مالک 7 درصد از سرزمین فلسطین بودند وکمتر از یک سوم جمعیت ساکنان فلسطین را تشکیل می دادند.

 

پاسخ او این بود: یهودیان که این کار را نکرده اند، عده ای دیگر خواستند اینگونه شود- منظورش انگلیسی ها بود-

 

او را از این وهم رهانیدیم و به اختصار برخی از برنامه های عمدی صهیونیست ها برای پاکسازی نژادی علیه ساکنان فلسطین در طول جنگ 1947-1948 را برای وی توضیح دادیم . کما اینکه بسیاری از مورخان اسرائیلی – بویژه ایلان بابیه ،کسی که درکتاب خود"پاکسازی نژادی مردم فلسطین"به کارنامه نظامی اسرائیل می پردازد- به این مطلب اشاره داشته است.

 

با شنیدن این سخنان خشمگین و چشمانش سرخ شد اما چیزی نداشت که بگوید . به این نتیجه رسید که راهی برای پوشاندن این حقایق ، پیش روی او نیست. تا اینکه سرانجام به این حربه که فایده ای درمرور و بازگشت به تاریخ وجود ندارد، متوسل شد. این اسلوب مشهور صهیونیست ها برای فریب دادن دیگران است. وی همچنین ادامه داد که در هر حال اسرائیل تشکیل نشد تا مصداق یک حکومت دموکراسی باشد بلکه تنها پناهگاهی برای یهودیان مظلوم بود .لذا حق دارد هر آنچه خود مناسب می داند محقق سازد. سرانجام ،مسئول جلسه از بقیه افرادی که قصد داشتند سخنرانی کنند، برای ادامه گفتگو دعوت نمود. تا اینکه به اصرار و درخواست عجیب یکی از افراد مبنی بر این كه افراد درباره "روح زمان " بحث و گفتگو كنند ، جلسه به مدت یك ساعت از موضوع اصلی خود فاصله گرفت و برروند قبلی جلسه تاثیر منفی گذاشت.(این خود جای بسی تعجب است)

 

بالاخره جلسه به روند عادی خود بازگشت . در این میان برخی از افراد، فسطینی ها را به تروریسم متهم کرده و بیان داشتند حتی اگر زمانی اسرائیل بخواهد با فلسطینیان صلح کند، حماس تلاش خواهد نمود تا این صلح به نتیجه نرسد. بیش تر وقت جلسه درباره چگونگی پیدا کردن راه هایی درکاستن از آلام یهودیان سپری شد. براین اساس، یک روان شناس زن که درجمع حاضران حضور داشت سعی کرد تا نوعی از هم سنخی و ارتباط بین یهودیانی که به خاطر ترس از ظلم(فلسطینیان) ، شب را به روز می رسانند و قربانیانی که خود به عنوان روانپزشك ، آنها را معالجه نموده است، ایجاد نماید. وی یهودیان را كسانی می دانست كه همواره در وحشت به سر می برند. یهودیان را به قربانیانی تشبیه كرد كه همواره از این می ترسند كه بار دیگر به آنها حمله شود و یا اتفاق بدتری برای آنها بیفتد.

 

در این میان اندک شماری از افراد نیز سوالات مهمی درباره موضع اسرائیل در قبال فلسطین و استراتژی های گوناگون ومتنوع سیاسی اسرائیل، پرسیدند . و بعد از اندک مدتی، موضوع گفتگو تغییر یافت و دوباره برای مدتی طولانی به رنج ها و آلام یهودیان اختصاص یافت .

 

دراین میان ، یکی از حاضران به این که فلسطینیان نیز در وحشت به سرمی برند و تحت فشار ورنج زندگی می کنند، اشاره ای کرد. اما هیچ کسی به این موضوع نپرداخت. نه تنها به درخواست این فرد بلکه هیچ کس متعرض تهمتی که خانم یهودی به ما روا داشت، نشد.در پایان میتوان گفت ، به موضوع اصلی این همایش که پرداختن به اقدامات اسرائیل بود تقریبا هیچ اشاره ای نشد.

 

در روز بعد از همایش فرصتی دست داد تا از طریق پست الکترونیکی به تعدادی از شرکت کنندگان در همایش پیام بفرستیم .در یکی از این نامه ها ،شکواییه محترمانه ای به برگزارکنندگان همایش ارائه کرده و بیان داشتیم که در حقیقت آنها به راحتی اجازه دادند که به ما تهمت "ضد سامی گری " بزنند . قضیه تنها به اثبات یا عدم اثبات تهمتی که به ما روا داشتند خلاصه نمی شد بلکه آنها اجازه دادندکه تهمت ضد سامی گری که به ما زدند موضوع اصلی جلسه شود و گفتگو پیرامون این مساله بچرخد . وحتی نخواستند که کسی به ماهیت تهمتی که مخاطب آن ما بودیم پی ببرد.

 

نامه دیگری نیز به فردی كه از جایگاه یهودیان و اهمیت ویژه رای یهودیان درانتخابات امریكا ،‌اظهار شگفتی كرده بود ،ارسال کردیم. بدون هرگونه شرح و توضیحی، مقاله ای از مجله "موذر جونز " پیرامون مشكلاتی كه باراك اوباما با جامعه یهودی امریكا مواجه است و تلاش پی در پی وی برای اظهار حسن نیت خود در وفاداری به اسرائیل و توجیه محاصره غزه از جانب اسرائیلی ها ،‌برای او فرستادیم.

 

سرانجام ،‌نامه ای نیز به خانم روان شناس فرستادیم . در این نامه پیرامون ارتباط بین یهود و قربانیان غصب ،‌مطلبی نوشتیم و در آن اشاره كردیم كه بدون شك – به اعتبار اینكه وی خود روانپزشك است – هیچ گاه به قربانیان غصب توصیه نمی شود كه در حالت ترس باقی بمانند و یا درقبال دیگر مردمان موضع وحشیانه ای در پیش بگیرند. غالبا دراختیار این گونه اشخاص وسایلی قرار داده می شود تا بواسطه آن اعتماد به نفس از دست داده خود را باز یابند و برای حفاظت از سلامت شخصی ،‌اضطرابات روحی و روانی را كنار بگذارند . و بیان داشتیم كه تاكنون بجز درباره یهودیان تجویز چنین معاجه روانی در مورد افراد دیگر، ‌سابقه نداشته است. بلكه به عكس، رهبران اسرائیل و رهبران گروه های یهودی امریكا را می بینیم كه یهودیان را به داشتن چنین اضطرابات روانی تشویق می كنند و به سیاست ها جنایتكارانه نظامی اسرائیل در قبال همسایگانش ، دامن می زنند . این سخنان عین واقعیت و بدور از هر گونه توجیهی بود اما طرز برخورد آنها زیبنده نبود . حتی یكی ازآنها این جرات را به خود نداد كه پاسخ نامه ما را بدهد و یا حتی به خطر دریافت نامه مختصر تشكری از ما بكند .

 

ما نیز در این نامه ها زیاد نخواستیم وارد بحث شویم و تنها در یك بحث كلی به عدم توجه و تمایل امریكایی ها به حل قضایای مربوط به فلسطین نظیر محاصره و عدم رساندن غذا به ساكنان بخش غزه مختصر اشاره ای كردیم .همچنین عدم پاسخ ممكن است بیانگر احساس طیف عظیمی از حاضران در جلسه درباره اسنكه ما تا حد زیادی در شركت آنها در این بحث و گفت وكو هستیم .

 

این بحث و تبادل نظر كه با مجموعه ی كوچكی از متفكران خبره امریكا صورت گرفت؛ تا حدی باعث آشفتگی خاطر آنها شد. این شاخصه ای است بر میزان سطحی بودن و وابستگی سیاسی این افراد و همچنین بیانگر میزان آگاهی بخشی عظیمی از افكار عمومی امریكا در قبال درگیری اعراب و اسرائیل و همچنین بی توجهی امریكایی ها نسبت به پیامد های سیاست های امریكا.

 

علاوه بر این ، گرایش به محدود بودن به امور داخلی و عدم تمایل به تغییر وضعیت كنونی در جامعه امریكا كاملا معلوم شد. همچنین مشخص شد كه چقدر اسرائیل و آمریكا نسبت به از دست دادن نیروهای خود حساس اند واین نقطه ضعفی برای آنهاست.

 

همه این موارد دست به دست هم می دهد تا امریكا و هم پیمانانش در كشتار مردم گستاخ تر شوند. همین بی توجهی و بی مسئولیتی است كه به امریكا این اجازه را داده است تا میلیونها ویتنامی را در دهه های گذشته قتل عام كند. همچنین این اجازه را به امریكا داده است تا در ایران و افغانستان كشتار های دسته جمعی راه بیاندازد. وبه همین دلیل است كه دموكرات ها نیز باگذشت 7 سال از ریاست جمهوری بوش كه در این مدت بارها به شكنجه و كشتار در سرتاسر جهان دست زده است؛ نخواهند توانست خود را به طور كلی از گرایش های نظامی كه جمهوری خواهان متصف به آن بودند، كنار بكشند.

بی مبالاتی مردم امریكا این اجازه را به اسرائیل می دهد تا مردم بی گناه فلسطین را قتل عام كند و فلسطین را تنها برای نژاد یهود، خالص و پاك سازد.

این مقاله نیز پایان یافت و به هیچ شرحی نیاز نیست . این مقاله از چگونگی طرز تفكر اغلب نخبگان سیاسی و فرهنگی امریكا در قبال در گیری عربی- اسرائیلی به ما تصویری آشكار ارائه می دهد؛ هر چند كه این تصویر، تصویری تاریك و وخیم است اما ما باید این تصویر را بشناسیم تا بتوانیم در درگیری با دشمن به آمادگی كاملی روبه رو شویم . در هر حال روند شناخت، یك امر ثابت و نهایی نیست بلكه ممكن است با مقاومت مستمر فلسطینی ها تغییر یابد.

 

 

 

 

فلسطین المحتلة والعقل الأمریكی

د.عبد الوهاب المسیری

 

"قد یظن البعض أن عرض الخرائط التی تبیّن -بما لا یدع مجالا للشك- أن المنطقة المخصصة للدولة الصهیونیة مبتورة وأنها غیر قابلة للحیاة. وقد یظن البعض أن عرض الصور التی توضح طبیعة احتلال إسرائیل للمناطق الفلسطینیة سیكون له نوع من التأثیر على القراء من الأمریكیین الفطنین حتى وإن كانوا غیر ملمین بالموضوع عموما. ولكن یبدو أن الواقع غیر ذلك". فالإنسان لا یستجیب للواقع المادی مباشرة (مثیر یتبعه استجابة بطریقة مباشرة) وإنما یستجیب له من خلال إدراكه له، أو ما نسمیه الخریطة الإدراكیة، وهی مجموعة الأساطیر والذكریات والرؤى والصور والمقولات القَبْلیة (التی تسبق عملیة الاستجابة للواقع المادی) التی تحدد ما یمكن أن یراه الإنسان فی واقعه المادی المباشر. ویبدو أن الخریطة الإدراكیة الكامنة فی العقل الأمریكی (بخصوص فلسطین المحتلة) تحدد حدود الرؤیة من القوة بحیث أنها تجعل من الصعب، بل من المستحیل على المثقفین الأمریكیین، بل والمتخصصین، أن یدركوا الواقع فی كل أبعاده، فما بالك بالإنسان الأمریكی العادی الذی یقوم الإعلام الأمریكی بمحو ذاكرته. وقد ظهر فی 14 فبرایر 2008 مقال فی الموقع الإلكترونی www.counterpunch.com بقلم كاثیلین وبیل كریستیسون (وكانت كاثلین محللة سیاسیة سابقة فی وكالة المخابرات المركزیة الأمریكیة ومؤلفة. أما بیل فكان مدیرمكتب المخابرات المركزیة الأمریكیة للتحلیل الإقلیمی والسیاسی). وعنوان مقالهما "التحدث مع الجدار: فلسطین فی الفكر الأمریكی"، وهما یلقیان بعض الضوء على الإدراك الأمریكی للصراع العربی الإسرائیلی. یقول المؤلفان: "تحدثنا فی الآونة الأخیرة مع مجموعة صغیرة بخصوص السیاسة الخارجیة [الأمریكیة] وكرسنا جزءاً كبیر من العرض الذی قدمناه لصور الظلم [الذی یلحق بالفلسطینیین] –صور لا تظهر إطلاقا فی الإعلام الأمریكی. [وكان یراودنا] أمل ساذج فی إحداث نوع من التأثیر ولو ضئیل على الموقف الأمریكی اللامبالی تجاه الأربعین عاما من الاحتلال الإسرائیلی للأراضی الفلسطینیة.

"إلا أن توقعاتنا بأن هؤلاء الناس قد یستمعون وربما یتعلمون شیئا كانت للأسف فی غیر محلها. كان یبدو أن الكثیرین من أعضاء مجموعة المناقشة [من أعضاء النخبة السیاسیة والثقافیة والمختصین] التی عقدت لمناقشة ما یحدث على أرض الواقع فی فلسطین/إسرائیل، كانوا یشعرون بالقلق، وكان الموقف بمثابة مثال صارخ على اللامبالاة الأمریكیة إزاء النظام الإسرائیلی القمعی فی الأراضی المحتلة والذی تسمح به الولایات المتحدة، بل وتشجعه بفعالیة فی الكثیر من الحالات.

"تصور الخرائط التی عرضناها للضفة الغربیة –والتی أعدتها الأمم المتحدة وجماعات حقوق الإنسان الإسرائیلیة- بوضوح تشتت قطع الأراضی المنفصلة غیر المترابطة التی سوف تشكل الدولة الفلسطینیة فی أكثر السیناریوهات تفاؤلا- مناطق فلسطینیة یفصلها الجدار العازل الذی یقتحم عمق الضفة الغربیة، والمستوطنات الإسرائیلیة المنتشرة فی كل الأنحاء والتی تشغل نحو 10 بالمائة من الأراضی، وشبكة الطرق التی تربط المستوطنات المتاحة فقط للسائقین الإسرائیلیین وحدهم، وغور الأردن المحظور حالیا على أی فلسطینی لا یعیش هناك بالفعل والذی یمثل نحو ربع الضفة الغربیة كاملة، والذی قررت إسرائیل مؤخرا ضمه إلیها.

"تشیر الخرائط بوضوح إلى أن أكثر الخطط الإسرائیلیة كرما ستترك دولة فلسطینیة مكونة من 50-60 فی المائة فقط من الضفة الغربیة (والتی تمثل 11-12 فی المائة من فلسطین الأصلیة)، مقسمة إلى العدید من الأجزاء المنفصلة ولا تتضمن أی جزء من القدس.  تصور الصور التی إلتقطناها أثناء رحلاتنا العدیدة لفلسطین فی السنوات الأخیرة: الجدار العازل، ونقاط التفتیش، والحواجز التی تشبه الأقفاص، وبیوت الفلسطینیین المهدمة، والمبانی الرسمیة المدمرة، والمستوطنات الإسرائیلیة الواسعة المبنیة على الأراضی الفلسطینیة المصادرة، وبساتین الزیتون الفلسطینیة المدمرة، والأنشطة التجاریة فی المدن الفلسطینیة المتوقفة بسبب إغارات المستوطنین أو الجنود الإسرائیلیین.

 

عرضنا خرائط وصوراً مثل هذه مرارا وتكرارا، ولكنها لم تقابل أبدا بمثل هذه اللامبالاة.  هنا كانت مجموعة معظمها من المسئولین الحكومیین الأمریكیین والأكادیمیین والصحفیین والتنفیذیین، وكذلك عدد قلیل من المتخصصین، وكلهم یتراوحون فی إنتمائهم السیاسی من یمین الوسط إلى یساره، وهم صفوة أمریكا المتعلمین والمطلعین، أی أنهم یمثلون رأی النخبة السائد فی الولایات المتحدة.  إلا أن فقدانهم للاهتمام بشأن ما تفعله إسرائیل –وما تفعله الولایات المتحدة بفضل دورها المساند- لتدمیر شعب كامل وتطلعاته القومیة، لا یمكن أن یكون أكثر وضوحا من هذا. 

"قالت أول من قامت بالتعلیق عندما انتهى العرض الذی قدمناه –والتی قدمت نفسها على أنها یهودیة- أنها "لم تسمع من قبل أبدا عرضا أحادی الجانب مثل هذا"، ووصفتنا بمصطلح "ما وراء المعاداة للسامیة beyond anti-Semitic" –والذی یفترض أنه شیء أسوأ من معاداة السامیة البسیطة الواضحة.  وهذه دائما تهمة مزعجة إلى حد ما، على الرغم من أنها شائعة ومتوقعة لدرجة أنها صارت غیر ذات أهمیة.  وما كان جدیرا بالملاحظة هو رد الفعل -أو عدم وجوده- بین باقی المجتمعین الذین لم یجادلوا أبدا فی التهمة التی وجهتها إلینا، ولكنهم قضوا معظم وقت المناقشة إما فی وصف العرض الذی قدمناه، أو فی محاولة إیجاد طرق لتخفیف "الآلام الیهودیة".

 

تطورت محادثتنا الموجزة مع هذه السیدة بطریقة مثیرة للإهتمام.  حاولنا الدخول معها فی مناقشة حول ما الذی كان "أحادی الجانب" تحدیدا فی تصویرنا للوضع على أرض الواقع؟ وما الذی كانت تود أن تراه لیكون عرضنا "ثنائی الجانب"؟  لم تجب لكنها أشارت إلى أنها تعتقد أن أیا ما فعلته إسرائیل لابد وأن له ما یبرره من الأفعال الفلسطینیة. وقالت: "لابد وأن أحدهم هو من بدأ هذا الأمر".[وهذه مقولة قبلیة تسبق عملیة الفهم]. شرحنا لها بعض التفاصیل التاریخیة، مشیرین إلى أن الفعل الأول، الجزء الخاص بـ"من بدأ الأمر" یمكن أن نتتبعه تاریخیا إلى إعلان بریطانیا لوعد بلفور فی عام 1917 للترویج لإقامة وطن قومی للیهود فی فلسطین، فی وقت كان فیه الیهود لا یمثلون أكثر من 10 بالمائة من عدد سكان فلسطین.  ثم نأتی إلى قرار التقسیم للأمم المتحدة فی عام 1947 والذی خصص 55 بالمائة من فلسطین للدولة الیهودیة فی وقت كان فیه الیهود یملكون 7 فی المائة من الأرض ویمثلون أقل قلیلا من ثلث عدد السكان.

"كانت إجابتها هی: "لكن لم یكن الیهود هم من فعلوا هذا".  حررناها من هذا الوهم وشرحنا لها بإیجاز البرنامج الصهیونی المتعمد للتطهیر العرقی ضد السكان الفلسطینیین الذی تم أثناء حرب 1947-48، كما وصفه العدید من المؤرخین الإسرائیلیین –ومنهم بصفة خاصة إیلان بابیه –والذی استند فی كتابه "التطهیر العرقی لفلسطین" إلى سجلات عسكریة إسرائیلیة.  انتفخت أوداجها واحمرت عیناها لكنها أمسكت لسانها.  وقررت فیما یبدو أنه لا سبیل أمامها لدحض هذه الحقائق، فقررت أخیرا أنه ما من فائدة تذكر فی العودة للتاریخ –وهو أسلوب مراوغة صهیونی شهیر-- وأن إسرائیل لم تؤسس على أی حال لتكون دولة دیموقراطیة وإنما كانت ملاذا للیهود المضطهدین ومن ثم فإن لها كل الحق فی تنظیم نفسها على النحو الذی تراه مناسبا.  وأخیرا دعا منظم المناقشة الباقین ممن یریدون التحدث، لتستمر المناقشة.

"ولكن لم یبتعد الأمر كثیرا عن هذا، فالحدیث یدور الآن لأكثر من ساعة حول ما قد یكون مناقشة مهمة: حول تعلیقات غریبة من أحدهم عن "روح العصر" "Zeitgeist"، وإصرار شخص آخر إصرارا لا یقل غرابة بأن "هناك شیء ما یدور هناك لا یمكن لأحد التحدث عنه" وأن هذا الشیء یؤثر على الوضع، وبضعة تعلیقات حول الفلسطینیین بصفتهم إرهابیین وكیف أنه حتى إذا ما أقامت إسرائیل السلام مع الفلسطینیین فإن حماس ستحاول تدمیر هذا السلام، والكثیر من الكلام حول كیفیة تخفیف الألم الیهودی. ومن هذا المنطلق حاولت طبیبة نفسیة من بین الحاضرین أن تعقد مقارنة بین الیهود الذین یعیشون فی خوف من الاضطهاد، وضحایا الاغتصاب الذین عالجتهم والذین یعیشون فی خوف مستمر من أن یغتصبوا مرة أخرى أو أن یحدث لهم ما هو أسوأ.

"سأل القلیل من الناس أسئلة مهمة عن الموقف على أرض الواقع والخصائص المختلفة للسیاسیة الإسرائیلیة.  وبعد تركز النقاش لفترة طویلة حول الألم الیهودی، أشار أحدهم إلى أن الفلسطینیین أیضا یشعرون بالألم ویعیشون فی خوف، إلا أن أحدا لم یعلق على هذا.  لم یعترض أحد على تهمة معاداة السامیة التی وجهتها إلینا المتحدثة الأولى، وفی النهایة لك یكن هناك أی ذكر تقریبا للممارسات الإسرائیلیة التی كانت هی موضوع العرض الذی قدمناه.

"أتیحت لنا الفرصة فی الیوم التالی لمراسلة العدید من المشاركین عن طریق البرید الإلیكترونی.  فی واحدة من الرسائل، قدمنا شكوى لبقة لمنظمی العرض الثلاثة بشأن حقیقة أنهم سمحوا لتهمة معاداة السامیة التی وجهت لنا، لیس فقط لأن تثبت علینا ولكن أیضا لأن تحدد لهجة الكثیر من الكلام الذی دار فی المناقشة، مع عدم تفنید أی شخص لجوهر التهمة فیما عدانا.  وفی رسالة أخرى أرسلناها إلى رجل كان قد عبر عن تعجبه من أن أصوات الیهود ینظر إلیها باعتبارها مهمة فی الانتخابات الأمریكیة.  أرسلنا إلیه بدون تعلیق مقالة من مجلة "موذر جونز" عن الصعوبات التی یواجهها باراك أوباما مع المجتمع الیهودی وجهوده المنسقة لإظهار حسن نوایاه بتعهده بالولاء لإسرائیل وبتبریره لحصار إسرائیل لغزة.

"وأخیرا، أرسلنا رسالة إلى الطبیبة النفسیة، كتبنا فیها تعلیقا على مقارنتها بین الیهود وضحایا الاغتصاب، أشرنا فیها إلى أنها بلا شك -باعتبارها طبیبة نفسیة- لا تشجع ضحایا الاغتصاب على الإبقاء على خوفهم أو اتخاذ موقف عدوانی تجاه الناس الآخرین، ولكنها فی الغالب تقدم لهم الأدوات التی تساعدهم على استعادة الثقة وتجاوز المخاوف على سلامته الشخصیة.  وأشرنا إلى أن هذا النوع من العلاج النفسی التصالحی لم یستخدمه أحد أبدا من قبل مع الیهود، ولكن على العكس من ذلك نجد قادة إسرائیل وقادة الجماعات الیهودیة الأمریكیة یشجعون المخاوف الیهودیة، ویشجعون مع السیاسة العدوانیة العسكریة الإسرائیلیة تجاه جیرانها.

"كانت كل هذه المفاتحات بلا مسوغ من جانبنا، ولكنها لم تكن غیر لائقة ولا غیر متحضرة.  إلا أن أحدا من هؤلاء الناس لم یر أنه من المناسب الرد على رسائلنا أو حتى یشكرنا على استلامها – وهو ما یوضح –كما لا یسعنا إلا أن نفترض- المستوى العام لعدم الاكتراث بین الأمریكیین فیما یتعلق بالفظائع التی  ترتكب ضد الفلسطینیین، بما فیها الحصار والتجویع المفروضین على سكان قطاع غزة.  ومن ثم أیضا، فإن عدم الرد ربما یعكس شعورا من جانب معظم الحاضرین  بأننا مسئولین إلى حد ما عن إشراكهم فی مناقشة انتهت بأن كانت مكدرة إلى حد ما بالنسبة لهم.

"هذه المناقشة المستفیضة التی تمت مع مجموعة صغیرة من الأمریكیین الأذكیاء المفكرین، مثیرة للقلق، فهی مؤشر على مدى سطحیة وتحیز وإدراك قطاع واسع من الرأی العام الأمریكی للصراع العربی الإسرائیلی، ومستوى لامبالاتهم بتبعات السیاسات الأمریكیة.  كل هذا المیل للانهماك فی الشئون الداخلیة الذی بدا واضحا فی هذا الاجتماع، وموقف عدم الرغبة فی تغییر الوضع الحالی، والافتقار الصارخ للاهتمام بِشأن ضحایا القوة الإسرائیلیة والأمریكیة، یتصاعد كل هذا لیصل إلى  تصریح بالقتل یقدم للولایات المتحدة وحلفائها.  وقد سمحت هذه اللامبالاة للولایات المتحدة بأن تفلت بقتلها لملایین الفیتنامیین منذ عقود مضت، وها هی تعطی تصریحا للولایات المتحدة بالقتل الجماعی فی إیران وأفغانستان، وهی ذاتها السبب فی أن الدیموقراطیین لا یزالون -بعد سبع سنوات من قیام إدارة بوش بعملیات التعذیب والقتل حول العالم- غیر قادرین على فصل أنفسهم كلیة من النزعة العسكریة التی یتسم بها الجمهوریون.  كما أن هذه اللامبالاة تعطی لإسرائیل تصریحا بقتل شعب فلسطین بأسره وتطهیره عرقیا.

 

انتهى المقال، وهی لا تحتاج لأی تعلیق، فهی تعطینا صورة واضحة متبلورة كیف یدرك معظم أعضاء النخبة الأمریكیة الثقافیة والحاكمة الصراع العربی الإسرائیلی. وقد تكون الصورة قاتمة وكئیبة، ولكننا لابد وأن نأخذها فی الاعتبار حتى ندیر الصراع مع العدو بكفاءة. وعلى كلٍ الخریطة الإدراكیة لیس أمراً ثابتاً ونهائیاً، إذ یمكن تغییرها من خلال المقاومة المستمرة.

 

والله أعلم. 

جنبش دانشجویی یعنی کشک!!!

محمد رستم پور - معارف اسلامی و علوم سیاسی

آقا ولمان کنید اصلاً! بالکل بی خیال ما بشوید! اصلاً می دانید چیست؟ ما دیگر نمی خواهیم فریاد بکشیم! ما دیگر نمی خواهیم ناراحت بشویم! ما دیگر نمی خواهیم شور بزنیم! ما دیگر نمی خواهیم جنبنده ی دانشجویی باشیم! مگر دانشجو مرده که آن را بتکانیم یا بجنبانیمش؟ ما خسته ایم برادر ارزشی! مگر ما چه قدر توان داریم که مهر زمخت و کج و کوله ی کمیته ی انضباطی را پای برگه های تعهد نامه ای ببینیم که خود با دست خط لرزان و خرچنگ قورباغه ای مان نوشته ایم که آقا اجازه! ما رسماً و علناً و کتباً و شفاهاً اعلام می کنیم که غلط کردیم !

 

اصلاً به ما چه؟ به ما چه که جنبش نرم افزاری و تولید علم دینی در نطفه خفه شده است؟ به ما چه که پژوهش در دانشگاه های ما حتی به اندازه کیفیت کود حیوانی فضای سبز دانشگاه ها هم ارزش ندارد؟ به ما چه که ما نمی دانیم ناتوی فرهنگی یعنی چه؟ اصلاً به ما چه دخلی دارد که دانشگاه های کشور به سالن مد تبدیل شده اند! خب ، تبدیل شده اند دیگر! جوانِ مقصر و بزهکار نسل سوم حال کرده جلوی رفیق یا جلوی رفیقه هایش تیپ زده! شما مشکلی دارید؟ ای متحجران ریشو! آقا به ما چه که جمعیت نسوان ما، به تب ژان والژان شدن افتاده اند و با پوتین هایی که کوتاهی شلوارهای جین شان را می پوشاند، در خیابان های این تهران وانفسا به دنبال کوزت مذکر می گردند؟ به ما چه که فریاد بزنیم؟ به ما چه که فقر در ام القرای جهان اسلام، خویشتن را جِر می دهد؟ مگر منتخبین ملت در شانصد نهاد رسیدگی به امور رفاه ملت زنده نیستند؟ کمیته امداد و وزارت رفاه و دفتر فلان و نهاد بیسان برای بررسی امور گیسوان ننه قمر که به وجود نیامده اند! ما چرا دهان مبارک را دانلود کنیم؟

 

آقا ما دیگر نمی خواهیم فضول باشیم. ما نمی خواهیم در امور کشور های دیگر دخالت کنیم. اصلاً به ما چه که حزب الله در سی و سه روز جنگ با اسرائیل چه کار کرده است؟ اصلاً به ما چه که سید حسن نصرالله با فؤاد سینیوره کَل کَل دارد و پول موشک های ما را نمی دهد؟ به ما چه که هر روز صدها نفر درعراق تکه پاره می شوند؟ می خواستند آمریکا را، تمدن را، آزادی را، امنیت را به کشور صدام زده شان راه ندهند. به ما چه که افغانستان میز قمار حامد کرزای تازه پدر شده با مستر استعمار گردیده است؟ به ما چه؟

 

 

اصلاً شما قضاوت کنید. جهان اسلام با این همه مشکل و مسئله و دردسر و بدبختی به منِ دانشجو چه دخلی دارد؟ به ما چه که جهان اسلام وحدت ندارد؟ به ما چه که فلسطین پاره تن اسلام است؟ به ما چه باب المغاربه مسجد الاقصی خراب شده تا لودرهای تر و تمیزِ کاتر پیلار بتوانند وارد صحن مسجد بشوند و خیلی راحت حفاری های باستانیشان! را انجام بدهند و تاریخ را تحریف کنند و بعد هم اگر توانستند گنبد و بارگاه مسجد را تلپی پایین بریزند و بعد هم یک فنجان قهوه داغ نستله ایران را نوش جان کنند؟ از همان قهوه نستله ای که در همین سالن اجلاس سران کشورهای اسلامی که نمازخانه ندارد، سِرو می شود. به ما چه تمامی برادران جهان عرب برای کراواتی شدن، حاضرند حتی خودفروشی کنند و در کنفرانس صلح پاییزی شرکت نمایند؟ آقا اصلاً شما بگویید دروغ بودن یا راست بودن هولوکاست به ما چه دخلی دارد؟ حالا بالفرض که هیتلر سبیل های مبارک را با روغن بدن های یهودیان ذلیل مرده چرب می کرده است! آقا ما چرا باید از حال و روز اسفبار پنجاه میلیون نفر مسلمان سین کیانگ، بزرگترین استان چین باخبر باشیم؟ صد البته که رابطه با چین برای مقابله با امپریالیسم و تحقق حمایت از مستضعفین عالم، مهم تر از این حرف هاست!

 

هر عقل سلیمی تصدیق می کند، امروز « جاسوسی » با « دیپلماسی » مترادف شده است. بنابراین چشمان اشک بار مادران شهدا قاعدتاً باید ببیند جاسوس ول می گردد و خوش خوشکش می شود و ما هم که به مقام شامخ آن دیپلمات انقلابی اَخ گفتیم، باید معتکف شویم و استغفار بطلبیم. البته که ایشان ما را حلال می فرمایند! بگذارید ما از این فرصت بی بدیل دانشجویی حداکثر استفاده و حال را ببریم و سیب زمینی باشیم! کلم باشیم! اصلاً غیرت سیخی چند؟ معرفت کیلویی چند؟ بگذارید ما بی دردسر با سواد بشویم و این کله پوک را پر از علم لا ینفع غربی کنیم. بگذارید جریان تزریق سکولاریزم و لیبرالیزم به بدن ما دانشجویان ایران اسلامی! بی هیچ توقفی ادامه یابد. بگذارید ما مدرک بگیریم و سرکار برویم و ازدواج کنیم و بچه دار بشویم و آهسته برویم ، آهسته بیاییم تا گربه شاخمان نزند! ما عاشق روز مرگّی هستیم! ما کم آورده ایم! ما از انقلاب طلبکاریم! اصلاً ما دغدغه هایمان را به حراج گذاشته ایم! شما را به جان خودتان بگویید اصلاً به ما چه دخلی دارد که متولیان امور فرهنگی مملکت، بیست و هشت سال است که مدام در حال فرهنگ سازی هستند؟ اما این نیروی محترم و با رأفت انتظامی است که برای سرکار رفتن هفت هزار نیروی مؤنثی که میلیون ها پول نفت کثیف و بدبو به پای استخدام و تربیت و پرورش آنها ریخته شده، باید به وضعیت فوق العاده جانسوز پوشش و حجاب رسیدگی کند !

 

آخر به ما چه که سینمای ما سوژه ندارد؟ به ما چه که ابراهیم حاتمی کیا، بی خیال ساختن فیلم شهید چمران شده؟ اصلاً شما بفرمایید به ما چه که بزرگراه شهید همت، بزرگراه همت شده؟ به ما چه که هالیوود، با آن فیلم های اکران و دوبله و سانسور نشده اش که بزرگ ترین گیشه اش، میدان انقلاب می باشد، ذهن تصویری و تزکیه اخلاقی ملت را به باد فنا داده است؟

 

آقا به ما چه که زیر چشمِ تیزبین و عدالت جوی قوه قضائیه، احدی جرأت نمی کند درباره عصمت پیامبر و امام شیعه، کوچکترین حرفی بزند و یا کاریکاتوری زشت چاپ کند؟

 

مگر قوه قضائیه، وزارت فرهنگ است که بر چاپ و نشر کتب ضاله و غیر ضاله، اعم از زندگی خوانندگان این طرف، آن طرف، نویسندگان و شاعران بامسمی یا بی مسمی نظارت کند و ما مدام خون خود را بخوریم که جوانان مربوطه سرزمین ما، بوف کور را بیشتر از نهج البلاغه می شناسند! آخر به ما چه که برادران بسیجی ما در دانشگاه تهران، همایش برگزار می کنند و از توحید و یکتا پرستی و اخلاق اسلامی و معاشرت دینی و تذکر و توسل و توکل و تهجد و نماز شب های برادر ارزشی عرق خور دختر باز کمونیست ما، عزیز ارزشمند، حضرت چه گوارا سخن می رانند، روضه می خوانند و گریه می کنند؟ احتمالاً اینجا هم ما توده ی احمق ملت، نمی فهمیم و یکسان سازی چه گوارا و شهید چمران و بالتبع حمایت ویژه از کمونیسم، در راستای سیاست های دولت می باشد و ما مثل بیست و هشت سال گذشته، از این مسائل سر در نمی آوریم! باز به قربانِ مردانگی و غیرت دختر چه گوارا، که به نام ملت کوبا شروع به سخن کرد و در اولین جمله گفت: « پدر ما اصلاً خدا را قبول نداشتدوستان ما! چند می گیرید برای شهدا همایش برگزار نکنید؟

 

ما باید چه کار کنیم که مسئولین پیراهن سفید پوشیده و انگشتر عقیق به دست كرده ی سوار بر ماشین های پلاک دولت، نمی دانند عدالت را با عین می نویسند یا با الف؟ چه ایرادی دارد؟ مگر آنها می دانستند جهاد و شهادت را چه طوری می نوشتند؟ ولی همه رزمنده و بسیجی شدند! تاریخ اعزامشان هم بیست و هفت تیرماه هزار و سیصد و شصت و هفت است! لطفاً برای بررسی بیشتر به اسناد و منابع منتشر شده مراجعه کنید! اگر این مدارک پس از دوم خرداد هفتاد و شش باشد، قطعاً بهتر خواهد بود. می گویند کاپشن احمدی نژادی خیلی ارزان شده است!

 

ارتباط این که در دانشگاه مملکت امام زمان(عج)، دخترِ مسلمانِ محجبه امنیت ندارد با امنیت و آسایش من دانشجو چیست؟ چرا باید با پدر انیمیشن ایران، این فخر و مجد امروز و فردای ایران، مجادله کنند تا استاد مجبور شود روح رضاخان را در کلاس احضار کند و مستقیماً پیگیر سیاست های کشف حجاب ایشان شوند؟

آقا سرتان را درد نیاوریم! به ما چه که بعضی ها هنوز موجند که آسودگیشان عدم آنهاست؟ اصلاً ما نمی خواهیم مثل آنهایی باشیم که تمام زندگی و هستیشان را به پای انقلاب ریخته اند و حالا هوای آلوده ی تهران خس خس سینه شان را تحمل نمی کند! ما تکلیفمان را انجام داده ایم برادر! ما مثل بعضی ها سراپا آرمان نیستیم! ما مثل بعضی ها سراپا معنویت نیستیم! ما دِین خودمان را به انقلاب پرداخت کرده ایم! تا ریال آخر . بگذریم از این که انقلاب ، حسابی زیر بدهکاری بعضی ها قد خم کرده است! بگذریم از این که هنوز هم ما داریم در جا می زنیم! باور کنید ما این قدرها هم که شما در برنامه ریزی هایتان بودجه تصویب می فرمایید، منحرف نشده ایم. باور کنید ما هنوز به خواب نرفته ایم، فقط اندکی از وقتمان را به چرت زدن می گذرانیم. آقا اصلاً می دانید چیست؟ ما مثل شما دلمان فرنگ نمی خواهد! ما همین کوچه و بازار شلوغ و پرسروصدا را بیشتر می پسندیم! اصلاً به شما چه که اوضاع ما چگونه است و در چه حالی هستیم؟ حالا که این برخوردهای قشری را می بینیم، احساس می کنیم ما بیدارتر از شماییم. شاید نتیجه اخلاقی این بیداری، بیزاری هم باشد...؟

اکران فیلم شکارچی شنبه

اکران فیلم شکارچی شنبه

روز سه شنبه 10 آبان 90

ساعت 19:30

سالن همایش های دانشگاه امام صادق (ع)

آیا کمک خارجی می تواند به توسعه کمک کند؟



مهدی عوض پور- معراف اسلامی و علوم سیاسی

دو مکتب در بحث کمک های خارجی: یکی نئولیبرال های عمل گرا که معتقدند اقتصاد باید جهانی و نقش دولت محدود شود. دیگری انترناسیونالیست های انسانی که بر جنبه های انسانی در کمک های خارجی تکیه کرده و بر این باورند که دولت برای برقراری عدالت لازم است. به نظر اینان باید احکام نئولیبرالیست ها را دور انداخت و نباید بر سود اقتصادی تکیه کرد بلکه باید بر جامعه مدنی بیشتر اعتماد کرد.

ادامه مطلب

والرشتاین: نظریه اقتصاد جهانی


علی اکبر غلامی - معارف اسلامی و علوم سیاسی

امانوئل والرشتاین در 28 سپتامبر 1930 در نیویورک متولد شد، وی همه درجات دانشگاهی‌اش، از جمله دکترایش را در سال 1959 از دانشگاه کلمبیا گرفت. وی بین دهه 1950 تا 1960 مطالعات خود را بر روی آفریقا متمرکز کرده بود. وی تا سال 1970 در دانشگاه کلمبیا مشغول به‌کار بود. بعد از سال‌ها ماندن در این دانشگاه و پنج سال کار سخت در دانشگاه مک‌گیل مونترال، در 1976، استاد برجسته جامعهشناسی ایالتی نیویورک در بینگ همتون و مدیر مرکز مطالعات اقتصاد، سیستمهای تاریخی و تمدنهای فرناند برودل، گشت. مهم‌ترین خدمت او به جامعهشناسی، کتاب سال 1974 او، "نظام نوین جهانی" است. که به نه زبان ترجمه شده است. وی همچنین جلد دوم کتاب را نیز به انتشار رساند، که در آن، تحلیل نظام جهانی را تا سال 1750 ادامه داد. در 1975، جایزه معتبر سوروکین به‌خاطر کتاب نظام نوین جهانی دریافت كرد. از جمله كتاب‌های والرشتاین میتوان به، علم اجتماعی نیاندیشیدنی (1991)، پس از لیبرالیسم (1995)، پایان جهان چنان كه ما میفهمیم (1999)، سقوط قدرت امریكا: ایالات متحده در دنیای آشوب‌زده (2003) و جهان شمولی اروپا: خطابه قدرت (2006) اشاره كرد.
 

ادامه مطلب

 
  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
 

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : دانشجویان معارف اسلامی و علوم سیاسی دانشگاه امام صادق(ع)

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان